آرشیو شهریور 1405

پست‌های منتشر شده در شهریور 1405

۱.صبحی که ظهر بود، به کمین بچه‌ها ماندم، در رختخواب. بیدار که می‌شوند، می‌آیند سراغ من و پدرشان، هر روز. 
امروز، اول پسر آمد.
_سرتو بذار اینجا.
گذاشت.
_بغلم کن.
کرد.
_محکمتر.
گفتم و بی‌اختیار به پهلو خوابیدیم و دستم را دور بدن فسقلیش قفل کردم و او بازو و ران کوچکش را انداخت روی تنم، سنگین، با تمام توان یک کودک ۱۰ ساله.
آی کیف داشت.
دختر که بیدار شد و آمد، اولی را فرستادم برود صبحانه درست کند، نیمرو که بشود نهار هم حسابش کرد.
پسرکم آشپز بانمکی‌ست.
دخترکم ۱۰ کیلو سنگین‌تر از من و ۱۰ سانت بلند قدتر از من است.
بغل که می‌کُندَم قدرت جوانیش را دوست دارم.
۲. خانه را به شکل اولش درآوردم به شکل روزمرگی‌هایش قبل از مهمانی.
۳.با همسرجانم ادامه شب هول را خواندیم. خوش گذشت. آشفته نویسی‌ش را دوست دارم.
۴.نوشتم، چندپاره.
۵.وبینارهای عقب‌افتاده دو سه روز اخیر را شنیدم.
۶.خسته شدم.
۷.با خودی از خودهایم درباره عرفان حلقه صحبت کردم. سؤالات جالبی پرسید. من حوصله توضیح نداشتم، مثل همیشه که حوصله حرف زدن ندارم.
۸.گذاشتم پسرم سرم کلاه بگذارد. خندیدیم.
۹.اهالی خانه را بیرون کردم که بنشینم دیوار را نگاه کنم، راضی بودم.
۱۰.هنوز هوس نوشتن پستهای زنانه دارم، بی پرده، بی پروا.
فردا حتمن روز بهتریست.

آمین


 

با تشکر از فیلترینگ

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

که بلاگیکس اعظم هم، بعله.

شمام با 🐘 ترشکن وارد بلاگیکس می‌شید یا فقط من غریبه شدم؟

 

بادوم جان پفکی به داد برس‌، دیشب خواب دیدم توی آسانسوری که فقط می‌رفت طبقه ۱۱ و ۵ و زیرزمین یه یاروی کفتربازی به من کارت ویزیت داد. کارت از وسط تا خورده بود. سورمه‌ای تیره با نوشته‌های سفید.

خدا به دور، منم گرفتم خیلی هم احترامش کردم. وا!

بردی از یادم

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

با یادت شادم، با یادت شادم...

و تا صدایت می‌رود بالا، زیر_صدایت می‌شود صدای دوطفلانت و بی‌دعوت با تو می‌خوانند و تو کیفور می‌شوی ازین هم‌خوانی و یادت می‌رود چه تلخی سرد و بی‌درمانی این ترانه را آوار آوایت کرده و داری میخوانیش، بی‌آنکه انتخاب کرده باشی.

با یادت شادم و این شادی تا دلت بخواهد غمگین است، غمگین.

 

نوشتم، آرام شدم.

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

روزهایی هم هست که ۲۴ ساعت بوده و تو نمی‌توانی ۲۴ تا کار نام ببری که کرده‌ای اما ک.ده شده‌ای گویا!

روزنویسی برای این‌طور روزها معرکه است. درمان است. حس بطالتت را ماله می‌کشد. 

 می‌نشینی یک گوشه با کاغذ و خودکار بیک، از همانهایی که جایش در دنیایت انحصاری‌ست و تو تا ته دنیا بهش متعهدی، بعد می‌نویسی: آره! امروز متعهد بودم به مطالعه، به نوشتن، به سیر کردن شکم اهالی خانه (چون خودم مرتاضم و می‌خاهم دو پاره استخوان شوم لابد)، به دلدادگیم، به دوستانم، به سیر در عن‌ترنط بیش‌تلف، به مهمان‌نوازی، به هنر، به‌ برنامه روال روزم، به بدنم. 

آخ از بدنم! خسته که می‌شود یک جوری قفل می‌شود که گویی جان ندارد. باید بخوابد. بوده که ایستاده خوابیده، در مترو! 

خر است. نه. خر نیست. بدن است. بدن یک انسان که از قضای روزگار زن است. 

استادم می‌گفت خودت انتخاب کردی زن باشی.

در روز الست؟ نه. در الست با من قراردادی بسته نشد. در روزی که یا جایی که پذیرفتم زیستن در دنیای دوقطبی را تجربه کنم، آنجا یا آن‌وقت بود که گفتم زن بودن را می‌خواهم. 

این زن را که حالیش نیست نباید عاشق شود، که هیچی راضیش نمی‌کند، که جسور است، که آزاد است، که وحشیِ رام‌نشدنی‌ست، که مهربان است، که دل‌شکستن بلد نیست، که خودسانسوری‌هایش دارد ته می‌کشد، که اشکش دم مشکش است، که حسرتهای زنانه ندارد، که کوتاه می‌آید، که هیچی نمی‌خواهد جز برای دیگران، این زن بینوا بودن  را می‌خواهم.

این بود روزنویسی من.

آرام شدم.

تا فردا.

دلخوش‌کُنَک

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

وی گاهی نمی‌نویسد از بس می‌خواهد بنویسد سپس واژه‌نویسی می‌کند، پشت هم‌اندازی می‌کند، تداعی‌بازی می‌کند، آنقدر پر و پلا می‌نویسد که دلش راضی شود نوشته.

آب، خواب، طناب، تناب؟ زشت، نامانوس، طلا، گنج، رنج، الماس، آتش‌فشان، ناکازاکی، ایکیگای، سیگار، قمار، لجن، سرخس، تعفن، سو و شون، هدایت، خنززرپنزر، قصاب، لکاته، فحش؟ حیا، تمیز، آدم، اشک، رشک، دشت، چشمه، بهار، اردیبهشت، سی و سه پل، پشمک، عکس، طاقی، طوبا، طینت، زینت، زینب، عاشورا، وهم، حر، حمام، خنجر، خیال، خروس، خیس، آرشه، لب، سیم، یله، سیمان، لشکر، لشگر؟ خیار، سیب، آلمان، تجربه، طامه، طاغوت، طاعون، عصر، مرگ، صبح، طلوع، نارنجی، بنفش، توالت، وحشت، سکوت، مرداب، مردن،  نفس، غریق، سکو، هیجان، گیسو، بانو، سس، پاستا، قاشق، قند، قورباغه، رویا، عدس، سرما، سیاست، سکوت، ممنوع، نه، باد، فاعل، خوشه، حوصی، حوسی؟ هوسی، حشری، محشری، شهره، مشهور، شعله، هراس، عادل، پارو، تنور، جاده، چناران، هار، فندق، قلمبه، بدری، کاوش، گاو، وارد، دل، رب، زبیده، ثالث، صابون، متر، نایاب، شاهد، ساری، یارو، بابل، طرز، هول، تحول, تهوع، مقصر، موطن، داریوش، بسیار، نکبت، نگو، تمام.

 

و گذراند ۱۰ دقیقه دیگر از عمر گرانمایه را...

یک عادت گندی‌هم دارم

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

که موقع آشپزی مدام گاز را تمیز می‌کنم! بله همین‌قدر مسخره و بدتر اینکه خودم می‌دانم کار بیهوده و هدری‌ست اما ترک عادت موجب مرض است. 

امروز رایا دید. قبلن هم دیده بود اما این‌بار تعجب کرد و گفت چرا تمیز می‌کنی الان دوباره کثیف میشه؟

گفتم عادته دیگه مادر. گفت مامان در مورد عادتهات یه کم بالغ باش!

حرف خودم را به‌ خودم برگرداند. این یعنی بزرگ شده حتی از من بزرگتر شده. ابزار را از من گرفته و در جای درست استفاده می‌کند. باید بالغ باشم.  

 

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

که به لطف آشنایی با بلاگیکس به عادت نوشتن برگشته‌ایم خوب‌تریم. 

صبح دیر بیدار شدیم و می‌دانستیم روزمان آنقدرها که دل‌خواهمان بشود درست و حسابی پیش نخواهد رفت و لاجرم آخر شب با خودمان گلاویز خواهیم شد فلذا رفتیم سراغ اولیتها به ترتیب و جالب اینکه بد هم نشد تا آنجا که وقت کافی داشتیم تا خاور دور تهران برویم برای خرید تندیس بودای زیبایی که مدتها گوشه‌ی ذهنمان بود  و ناگفته نماند که این پیروزی را مدیون لطف همسر عزیزتر از جانمان هستیم که ما را برد خرید به صرف شام و ناپلئونی به عنوان دسر.

بله کامل به برنامه‌های روال روزمان نرسیدیم اما روز دیگری از زندگی مریم را نوشتیم و بازخورد هم گرفتیم مکرومه هم بافتیم. تورکی استامبولی هم بله تا حدودی. نماز روزانه را هم به موقع رساندیم. آشپزی نیز هم. همسرداری و بچه‌د‌اری هم در حد توان. حتی از تعاملات دنیای مجازی هم جا نماندیم. بقیه مهمانها را هم دعوت کردیم و خیالمان راحت شد.

هم اکنون که اینجا نشسته‌ایم و روزنویسی می‌کنیم ظرف ناشُسته‌ای نداریم، خانه مرتب است، طفلان در خواب نازند، برنامه‌های فردا را نوشته‌ایم و در این اندیشه‌ایم که گویا روزهای پیشین به خودمان زیادی سخت می‌گرفتیم و می‌شده است جاری‌تر و ساده‌تر هم زیست.

فردا بهش بیشتر فکر خواهیم کرد.

ادامه از دفتر خاطرات زنی....

امروز فهمیدم دوست دارم روانشناس شوم، درد دل مردم را بشنوم و کمک کنم مشکلاتشان حل شود. قبلن می‌خواستم دندان‌پزشک باشم چون خیال می‌کردم خیلی پولدار هستند اما از وقتی سنگ صبور را می‌خوانم نظرم عوض شده و فکرهای دیگری دارم.

احمدآقای کتاب، فقط دردهای دیگران را نگاه می‌کند، گاهی نگران هم می‌شود و برایشان غصه می‌خورد ولی نمی‌تواند کاری کند بهتر زندگی کنند، نه بلد است نه پول دارد اما اگر روانشناس بود می‌توانست راه نجاتی بهشان نشان دهد. 

به نظرم روانشناس باید خیلی هم باهوش و دانا باشد تا بفهمد مشکل کسی که پیشش آمده از کجا شروع شده و چاره‌اش چیست. روانشناسها برای مریضشان غصه می‌خورند؟ نمی‌دانم.

همیشه کتاب خواندن را دوست داشته‌ام اما اسم سنگ صبور را نشنیده بودم و چقدر خوشحالم که پیدایش کردم. کتابخانه پدر سینا از دلخوشی‌های من در این خانه است و شاید اگر آن تکیه کلام اعظم نبود دستم سمتش نمی‌رفت و هیچ وقت با شخصیت گوهر که اول باعث وحشتم شد آشنا نمی‌شدم. ازدواج گوهر، شبیه من است اما من قبول نمی‌کنم و نمی‌خواهم عاقبتم مثل او باشد. 

روانشناسها هم در زندگی خودشان مشکل دارند؟ نمی‌دانم. ولی فکر می‌کنم اگر گرفتاری داشته باشند هم راحت‌تر حلش می‌کنند و کمتر اذیت می‌شوند. اگر روانشناس شوم با سینا بهتر زندگی می‌کنم. شاید.

نویسنده‌های رمان چیزهایی که می‌نویسند را از کجا می‌آوردند؟ لابد آدمهای واقعیی را دیده‌اند که آن شکلی زندگی کرده‌اند یا با چنین آدمهایی صحبت می‌کنند و بعد می‌نویسند. شاید هم نویسنده شوم. شاید یک روز، روزی که خانم موفق و خوشبختی بودم داستان زندگی خودم را نوشتم.

من با گوهر صادق چوبک  فرق دارم. درس می‌خوانم، دانشگاه می‌روم. کار می‌کنم و برای خودم درآمدی خواهم داشت ولی فعلن باید با شرایط و آدمهای این خانه سازگاری کنم، نمی‌خواهم طلاق من بار غم و رنج مادرم را سنگین‌تر کند.

فلاکت را دوست ندارم. همه آدمهای سنگ صبور بدبخت هستند. دنیای من آنقدر سیاه نیست. به خانم زمانی گفتم: «ببخشید اگر اشکالی نداره فردا برم دیدن مامانم» باهاش خیلی ملایم و مودب صحبت می‌کنم. نباید از من دلخور شود، چرا؟ چون باید در این خانه بمانم. 

قرار شد فردا شب با اعظم بروم و پس فردا صبح برگردم. خیلی هم خوب. بعد هم گفت: «اگر لباس یا چیزی لازم داری بریم بخر.» تشکر کردم. 

4 سال دیگر گواهی‌نامه می‌گیرم و خودم رانندگی می‌کنم و هر جا دلم خواست می‌روم. اینجا 3 تا ماشین خوشگل منتظر من است که بردارم و ببرمشان گردش. 

از وقتی به این خانه آمده‌ام چقدر این خاطرات روزانه را تمیز و مرتب می‌نویسم انکار واقعن می‌خواهم چاپشان کنم. 

چیز دیگری هم من را به فکر روانشناس شدن انداخته: مشکلات کوهیار. بچه طفلی با کسی حرف نمی‌زند. باهاش که حرف می‌زنم به سختی به چشمهایم نگاه می‌کند. ناخن می‌جود و مدام مادر بزرگش می‌گوید: «بنداز پایین اون بی‌صاحابو.»  

فرشته های حافظ خانه، ساره و اعظم هم با من و هم با کوهیار خیلی مهربان هستند. بچه معصوم خیلی می‌خوابد. دیروز برایش کتاب خواندم و نوازشش کردم. لبخند زد و گفت: «مرسی مریم جون.» حس خوبی داشتم.

امشب سنگ صبور را تمام می‌کنم. خبری هم از همسرم نیست.

 

 

بقیه ماجرا در تلگرام، لینک در بیوگرافی وبلاگم.

نظرتون برام خیلی مهمه. خوندین بگید چطور بود. چی باشه بهتر میشه. چی نباشه بهترتر میشه. مرسی.

 

I am a magician

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

 

امروز جادوگر بودم.

همزمان به پسرکم ریاضی درس می‌دادم به دخترکم انگلیسی و عدس پاک می‌کردم.

دلخوشی؟ گردش باد ملایم پنکه لابلای موهایم.

امروز جادوگر بودم.

مقدمات مهمانی شنبه را فراهم کردم منِ تنبلِ درونگرایِ از مهمان و مهمانی بیزار.

دلخوشی؟ هم‌زمانی تولدم با تولد حضرت رسول.

امروز جادوگر بودم.

صبور بودم بیش از حد انتظارم، نه! صبور بودم چنانکه هرگز نبوده‌ام.

دلخوشی؟ یک پیام.

امروز جادوگر بودم.

زندگی را به تمامی زیستم اگرچه جان نداشتم.

دلخوشی؟ روزهای خوشی که شاید بیایند.

امروز جادوگر بودم.

با چند خط رنگارنگ، چنان صورتی برای خودم ساختم که انگار نه انگار درونم آتشی  برپاست.

دلخوشی؟ زن بودن.

امروز جادوگر بودم.

میان مشغله‌های ریز و درشت، یک نفس ۱۶۶ صفحه کتاب سرکشیدم و یک لیوان آب هم روش.

دلخوشی؟ کتاب خواندن.

امروز جادوگر بودم.

اگرچه اکبر سردوزامی گفت هرکی از من الهام بگیرد و بنویسد ... است ولی الهام گرفتم و ... نبودم.

دلخوشی؟ نوشتن.

چرا جادوگر؟ مطالعه کتاب وزینِ برادرم جادوگر بود اثر اکبرسردوزامی

خب حالا چه خاکی بریزم سرم؟ باز هم الکی منتظر مانده بودم تا ایده‌ای به نتیجه برسم و سپس نوشتن بیاغازم که زکی، فقط پریشان‌تر شدم. هنوز گاهی فراموش می‌کنم که ایده در ۹۹ درصد مواقع هنگام نوشتن شکل می‌گیرد، و پیش از آن اگر زیادی پای بفشاری بر ایده‌یابی فقط خودت را مشوش می‌کنی و سرانجام ممکن است به هر کاری بپناهی جز نوشتن.

خب، امروز از چی بگویم؟ خب امروز از چی بگویم؟ خب امروز از چی بگویم؟ می‌بینی؟ دارم تکرار می‌کنم. این تکرارها توی روزنویسی هیچ بد نیست. تو داری آزادنویسی می‌کنی تا بفهمی کجای کاری، پس قرار نیست نگرانِ کلافگی مخاطب باشی چون اصلن بنای ارائه نداری. مثل تلنبه زدن است، می‌خاهی از ته چاه یا بشکه چیزی بیرون بکشی. پس چه باک اگر هی بگویی امروز چی بنویسم؟ الان چی بنویسم؟ من دوست دارم از چی بنویسم؟ همین‌که کمی تکرارورزیی کنی می‌بینی چیزکی آن گوشه‌موشه‌ها رخ نمی‌نماید، مثلن در همین یادداشت امروزم تکرار باعث شد به این نتیجه برسم که خودِ تکرار بهترین ایده برای امروز است.

بله عزیزم، تکرار کن، دیگر کجا را می‌یابی که بتوانی اینطوری راحت توش تکرار و تکرار و تکرار کنی و کسی نگوید «خفه شو حالم بهم خورد».

 

 

کپی شده از سایت مدرسه نویسندگی چون برام راهگشا بود خواستم شمام یخونیدش

 

خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم

آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است

اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست

در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است

محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماست

چون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است

جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست

اظهارِ احتیاج، خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

اَحباب حاضرند، به اَعدا چه حاجت است

ای عاشقِ گدا چو لبِ روح‌بخشِ یار

می‌داندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است

حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شود

با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است