آرشیو تیر 1405

پست‌های منتشر شده در تیر 1405

در کل

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

سلیقه خدا را در امر آفرینش می‌پسندم  و چونُ چرا نمی‌کنم حتی مثلن سوسک را هم می‌پذیرم بله باید باشد مرا چه به درک رازهای خلقت! 

ولی با آفرینش موهای زائد نمی‌توانم کنار بیایم.

 واقعا چرا؟

ببین حتی اسمش هم زائد است یعنی اصلن لازم نیست ولی خوب حالا چی بوده که وجودش ضروری تشخیص داده شده آی دونت نوووووو!

بعد می‌رسی به روش‌های متفاوت رفع موهای زائد! ای بابا، این همه هزینه، این همه وقت! 

وسط این همه مشغله خداوندا این یکی را کجای دلمان بگذاریم آخر؟

من باشم و کتابهام و فایلهای دلخواهم و میزژاپنی قشنگم و قلمهام و کاغذ و دفترهام و یه بطری آب عرق دار و یه کاسه خرما و یه کاسه عناب و پنکه و نازبالش تپل‌مپلم  و  چند ساعت خلوت و سکوت در تنهایی

 

آن روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

خانواده مادری، عجیب، جانماز آبکش‌تر از امروز بودند تا حدی که قبل از بهره‌گیری از هرچیز برای تطهیرش، نطقی می‌نمودند و پس از حلال و طیب‌سازی استعمال می‌فرمودند.

(شاید این رفتار برای شما هم آشنا باشد.)

این مهم علی الخصوص در باب شنيدن ترانه‌های لوس‌آنجلسی مصداق داشت.

به این صورت که اگر پس از حلاجی شعر و تحلیل شخصیت خواننده و شاعر به این نتیجه می‌رسیدند که مخاطب شعر خداست آن را مجاز می‌شمردند و در غیر این صورت شاعر، خواننده، نوازنده و شنونده جمیعن تکفیر و محرورالدم شناخته می‌شدند‌.

یک نمونه‌اش ترانه تمنای معین بود. امروز برای چند هزارمین بار شنیدمش. نمی‌تواند مخاطبی جز خدا داشته باشد.

مجاز است. بشنوید. 😉🥲

 

 

چکار کردن با نسل ما....

چراداستان می‌خوانم؟ برای جبران. جبران آنچه دوست داریم باشیم و نیستیم.

خواننده، در روند داستان خود را قهرمان داستان می‌بیند.

برترین، با توان جادویی در حل مشکلات، مقابل هرچه بدی، دانای کل، بی‌خطا حتی زیبا و بی نقص و همیشه در بزنگاه، دستی از غیب به کمک می‌آید.

پایان داستان: گل و بلبل.

داستان کلاسیک= آرام‌بخش.

داستان کلاسیک انتقام دارد. تاوان دارد. پاداش دارد. در پایان داستان، ذهن به خواسته‌اش می‌رسد و آرام می‌شود.

اما زندگی کلاسیک نیست. در بدترین شرایط، پیش‌بینی نشده‌ترین رویدادها مسیر زندگی را تغیر می‌دهد. 

این روند زندگی‌ست به قول آنی دیلارد:اینکه هیچ وقت، هیچ چیز سر جایش نیست، بخش اجتناب‌ناپذیر هستی‌ست.

داستان کلاسیک، مشکل امروز بشر را حل نمی‌کند. دردهای جامعه امروز در قصه‌هایی طرح می‌شوند که بیدار کننده‌اند.

کمی آزادتر فکر کنیم. پوشاندن درد، راه درمانش نیست. از طرح دردها نباید ترسید. کهنگی درد، درمانش را سخت‌تر و گاهی ناممکن می‌کند.

پی‌نوشت: تک‌تک نوشتهاتون پای طرح داستان خامی که نوشتم برام باارزشه. ممنونم از اوقات که بازنویسی کرد اگرچه ۱۰۰درصد متفاوت با طرز فکر من. البته اول تشویقم کردیا بعد زدی ....

ممنونم از حمایت واتوره، متین، سانیا، حدیث و ژوزف عزیز..

بسیار ممنونم از حمیدک و جرقه‌ای که در ذهنم روشن کردی.

ممنون از ادمین و فیلمی که معرفی کردید. حتمن می‌بینم.

از اونایی که حرصشون دادم لیلا، اسما، ساغر و رعد عذر میخام

و برگ نازنین که چقدر درست و قشنگ اشاره کردی به این درد در جامعه مردسالار که گمانم محدود  به ایران ویران ما هم نیست و جهانیه.

من داستان رو تکمیل می‌کنم و براتون می‌ذارم و منتظرم نظر با ارزش شما رو بخونم.

فعلا تا تکمیل شه و در ذهنم بپزمش و جا بیوفته می‌ذارمش در تلگرام به آدرس زیر

https://t.me/Writtenbynasimkamali

نظرتون برام مهم و کمک‌کننده‌س.

طرح خام داستانی که

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

نامتعارف و شاید ناهنجار است. 

منتظر نظر دوستان هستم اگر لطف بفرمایید.🙂

زن بی‌مصرف

دکتر روی دستگاه، لوبیایی را نشانم می‌دهد که مغز و قلب دارد و من ناباورانه ذوق می‌کنم.

صدای نحس مادر شوهرم در سرم می‌پیچد: 

«bu kiz hic darda dayme»  (این دختر به هیچ دردی نمی‌خوره). 

خیره به سقف اتاق سونوگرافی، می‌روم به شب عروسی و حرفها و شوخی‌های وقیحانه خانواده همسرم جلوی چشمم زنده می‌شود. 

چقدر آن شب به من سخت گذشت و چه وحشتی به جانم می‌ریخت وقتی یادم می‌افتاد پشت در اتاق، فال گوشند. 

ناخودآگاه، خودم را در هم می‌کشم. دکتر می‌پرسید درد دارم و من با خودم می‌گویم الان دردی ندارم ولی پیش از این، روحم درد داشت که خودم به تنهایی درمانش کردم. 

۵ سال صبورانه در سکوت، تحملش کردم و حالا تو نازنینی که در رحمم جوانه زده‌ای پاداش صبوری منی. 

ذهنم می‌رود به روزی که سرخوش و کودکانه از مدرسه آمدم و فهمیدم مادرم می‌خواهد از درس خواندن، دل بکَنم و با مردی که ۲۰ سال از من بزرگتر است ازدواج کنم گفت: « اگر از پس مخارج زندگی برمی‌آمدم شوهرت نمی‌دادم.» 

-من شاگرد اولم مامان.

-شرط کردم بفرستنت مدرسه. دستشون به دهنشون میرسه. خونه پسره بالا شهره.

و نگاهش می‌گفت که خودش هم می‌داند ادامه تحصیلی در کار نیست و من به ناچار، تقدیرِ دخترِ پنجمِ یک خانواده یتیم را که راه فراری ندارد پذیرفتم.

۲ سال جفت‌گیری، بی‌نتیجه بود و من دختری که در ۱۴ سالگی ازدواج کرد، نازا بودم. همسرم نازا بودنم را تا نادیده گرفتنِ طراوت و زیبایی زنانه‌ام و ارضای مردانگیش با زنانی که هرزه بودند ولی نازا نبودند، امتداد داد و من همان شدم که مادرش می‌گفت: «زن بی‌مصرف». در خانه‌ای زندگی می‌کردم که هیچ‌کس نمی‌خواستم و نبودنم کسی را نگران نمی‌کرد.

۱۶ ساله بودم که تصمیم گرفتم آرامشم را از زیر چّک و لگدهایشان نجات دهم. حریص کتاب بودم و گاه و بی گاه مسیرم را به سمت کتاب‌فروشی سر چهارراه کج می‌کردم. 

عادت شیرینی شده بود؛ من حریص کتاب و پدرت حریص دیدن روی ماه من. ۳ سال، پیش رفتیم و رسیدیم به لحظه وصال عاشقانه‌ای که هیچ شباهتی به جفت‌گیری نداشت و حالا تو اینجایی. 

 دکتر گفت نازایی من یک مشکل روان_تنی بوده که حالا با احساس آرامش و عشقی لذت‌بخش، درمان شده و من مطمئن شدم که بعضی دکترها شاعرند.

او وارد اتاق معاینه می‌شود. قلبم بی‌قراری می‌کند مثل هربار دیگری که دیده‌امش. 

دکتر لوبیا را نشانش می‌دهد. دستم را می‌بو‌سد. هر دو اشک می‌ریزیم. من از شادی و او از ترس بی‌آبرو شدن زن متأهلی که نازا بود و حالا از مرد دیگری که دوستش دارد باردار شده. 

نگران و دلسوزانه می‌پرسد: 《دکتر این دختر، دین و دنیای منه اگر دلش نخواد بچه رو نگه داره الان میشه سقطش کرد؟》

بچه را نه‌، زندگی بی‌رحم 5 سال گذشته را سقط می‌کنم. راهش را پیدا خواهم کرد. تقدیرم را خودم می‌سازم حتی اگر دخترِ پنجمِ یک خانواده یتیم باشم.

 

به یک اشاره‌ی

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

واتوره و با تلنگر خواجه مینا که ملول را گذاشته بود کنار تکرار می‌روم به قند مکرر؛

تکراری که عطش می‌آورد نه ملال.

ملال چیست؟ تکرار؟

تکرار جوییدن(Joo_E_dan)، 

تکرار نرسیدن، 

تکرار نیافتن، 

تکرار دل‌کندن، 

تکرار باز_دل بستن، 

تکرار هزار باره‌ی یک اشتباه در لباس انتخاب که می‌رسد به بن‌بست اجتناب، 

به نخواستن،

به دل‌بریدن از همه چیز و همه کس،

و این دلهای شرحه‌شرحه‌ی بریده را به نرخ خوب می‌خَرَد، اگر فروشنده باشی.

پی‌نوشت: اینو گوش بده خالی از لطف نیست.

 

 

 

 

 

شام می‌خوردیم که

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

یهو از تخت کناری صدای گریه جیغی بچه‌ای بلند شد. 

پشتم بهشون بود ولی قبل نشستن دیدم دوتا بچه داشتن: یه نوزاد که روی تخت خوابیده بود و یه ۳_۴ ساله.

رایا روبروشون بود. 

کنار گوشم گفت مامان پسره جعبه دستمال زد تو صورت نی‌نی‌شون.

دلم ریش شد براش. طفلی بچه.

شنیدم مادرشون گفت بعد باهات صحبت می‌کنم. همین!

و پدر، نوزاد گریان رو بغل کرد و برد بیرون.

دوسشون داشتم. پدر و مادر بالغ و دانایی بودن. اتفاقی که براشون افتاد کل رستوران رو به هم می‌ریخت و حال همه رو بد می‌کرد اگر بچه کوچیک رو همون جا نگه می‌داشتن تا آروم شه یا بچه بزرگشون رو همون جا ادب می‌کردن.

چقدر بعضی‌ها درست و آگاه هستن.

توجه کردی تابه تک دسته چه حس غروری در آشپز ایجاد میکنه؟! حس می‌کنی خیلی بلدی!

استایلشم که بلدی: یک دست به کمر یه دست به دسته تابه می‌گیری و حرکات متوالی بالا پایین جلو عقب و محتویات تابه هی پیچ و تاب می‌خورن برات.

شایدم من اینطوریم که عشق ابزارم و فیگور آشپزی رو بیشتر از خودش دوست دارم.

تهش که چی بریز و بپاش و بپز و بخور آخرش چاه فاضلاب!

برنده جایزه بدترین نگاه به آشپزی فقط من.

والا بخدا.

با عرض معذرت از عشق خوردنهای عزیز از جمله همسرجانم.

نهار من درآوردی امروز: ساندویچِ همه چی رو با هم سرخ کن و بخور با ادویه مخصوص سرآشپز.

 

 

 

دست بزن داره و مادر پدرش هم اهل کوچه علی چپ تشریف دارن!

دیشب اومد سمت مهدی‌یار من، محکم دستشو گرفتم گفتم دستت به پسر من نخوره‌ها🤨

مامانش که حس کرد الان به علی مردان خان تحفه نطنزش ظلم میشه پرید وسط گفت تراپیست گفته ... از بچه‌های ضعیف خوشش نمی‌یاد برای همین می‌زدنشون!!!!! 

آی بی‌شعور نفهم مادر! 

حالا من چی گفتم؟

گفتم آخی نازی. اتفاقن درست گفته و علم روز روانشناسی میگه اگر بچه‌تون ضعیفه و یه بچه قلدر بهش حمله کرد حتمن مداخله کنید و خودتون از خجالت اون بچه قلدر در بیایید و ادبش کنید.

اینو از خودم گفتما علم همچی چیزی نگفته. گفتم چون مطمئنم اون خانم دستش به کتاب‌های روانشناسی کودک نمی‌خوره.

مطالعه آدمو آدم می‌کنه بعضی‌‌ها به آدم بودن آلرژی دارن بلا نسبت شما که تا اینجای متن با من اومدی🌺

خلاصه

اینو گه گفتم بچه‌شو برد یه گوشه‌ای باهاش صحبت کرد و تأثیرش این شد که بچه دیگه نیومد سمت ما.

می‌خوام بگم بچه نماد خانواده‌شه.

نمیشه اینو انکار کرد.

اگر با بچه‌مون حرف بزنیم حتمن درست و غلط رفتارش رو متوجه میشه. بعضی بچه‌ها با یک بار متوجه می‌شن بعضی‌ها رو باید مدام بهشون یادآوری کرد.

مورد داشتیم فک مادره افتاده از بس گفته چه کن چه نکن ولی شکر خدا بچه شده حسرت دیگران از خوبی و درستی😍🧿

ظلم به خود بچه‌س که ولش کنی به امان خدا فقط فکر لباس و غذا و تفریحش باشی و درست و نادرست رو یادش ندی.

 

این روزها...

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

یک دوره آموزش آرایشگری را شروع کرده‌ام. لاین رنگ و لایت. 

گذشته از اینکه بیماری یادگیری دارم و درمانی برایش وجود ندارد، می‌خواهم آماده باشم که اگر خدا خواست و بنده‌هایش گذاشتند و پولی به دستم رسید چاهش را از قبل کنده باشم.

تو هم مثل من تجربه دود شدن پول را داری؟

۲۰ میلیارد داشتم در روزگاری که می‌شد با ۲۰ میلیارد حداقل ۱۵ تا NX خرید.

چرا نخریدم چون چاهی نکنده بودم. چون فکر می‌کردم: (چندتا دیگه ۵٪ بخوره ۲۰ تومن میشه فلان تومن.)

تمام شد. دود شد و رفت حتی یک دنای ناقابل هم نخریدم که آن روزها ۲۰۰ تومن بود.

بله. حالا دارم چاه می‌کنم. دوست دارم اگر پولی آمد یک مجتمع مد و زیبایی درست و حسابی راه بیاندازم و کارمند بچینم و خودم نظارت کنم و حالش را ببرم.

پی‌نوشت: این چاه کندن برای پول را در پی پستی که برگ 

عزیز درباره پول بادآورده گذاشته بود ابداع کردم.

بله اگر چاه آماده‌ای داشته باشی، پول باد آورده را می‌گیری می‌کنی تویش و دیگر هیچ بادی نمی‌تواند ببردش.

 

این روزها...

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

 

دنبال چنین کفشی هستم که تا کنون در هیچ فروشگاهی نیافته‌امش. 

کفش در استایل به نظرم خیلی مهم است.

بعضی از اخلاقهای آدمها را از روی مدل و وضعیت کفشهایشان می‌فهمم.

یادش به خیر روزگاری که حریص کفش خریدن بودم، رنگارنگ از همه مدل و چه کیفی داشت با شماره پای ۳۶ کفشهای تک‌ساز خارجی را با قیمت مناسب می‌خریدم. 

هنوز هم هرجا برای show off جهیزیه دعوت می‌شویم مادرهمسرجانم با حالتی خاص می‌گوید نسیم برای جهیزیه‌اش، ۱۰۰ جفت کفش چیده بود پای کمد.

یک بار حقوق گرفتم و همان روز رفتم بازار و ۳ جفت چکمه خریدم! دیوانه بودم؟

ادامه داشت تا اینکه بعد از بارداری اول سایز ۳۶ به ۳۸ تبدیل شد و مجبور شدم به پوشیدن کفشهای پاشنه کوتاه و تنها نقطه امیدواریم این بود که کفشهای خوشگل ۳۶م را برای رایا نگه می‌دارم،

ولی دخترکم تا بچه بود که کفش‌های زنانه من مناسبش نبود حالا هم شده دختری ۱۴ ساله با قد ۱۷۰ و شماره پای ۴۰ . 🧿

گذشته از سایز، اصلن استایل خانم به کفشهای من نمی‌خورد.

خلاصه که یک انبار کفش ۳۶  را کیسه کردیم و دادیم به خیریه چون اهل نگه داشتن چیزی که کارایی ندارد و خاطره بازی و این لوس بازی‌ها نیستم.

یک دوره هم کفشهای بی‌پاشنه رنگارنگ. می‌خریدم ولی حالا فقط مشکی.

این مدلی که دوست دارم را جایی ندیدم حتی چاروق‌دوزی‌های زنجان هم گشتم که شاید چیزی شبیه‌ش باشد ولی نیست که نیست. 

یک خانمی در بیرجند سفارش بافت می‌گیرد ولی به پست اعتماد ندارم.

یک چیزی در ذهنم وول وول می‌زند: کِرم یادگیری‌ست گمانم. 

زبان به دهن نمی‌گیرد مدام می‌گوید برو سرچی کن و یاد بگیر و خودت بباف. 

خواهیم دید چه خواهد شد. 

این روزها...

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

شنیدن را تمرین می‌کنم برای یادگرفتن زیستن در لحظه.

ذهنم را به صداهای لحظات قلاب می‌کنم که پرت و پلا نرود.

مراقب ذهنم هستم. 

کنترلش می‌کنم که وقتی دستم بندِ کاری‌ست، نرود برای خودش در علف‌زار خشک خاطرات گذشته بِچَرَد و من ناگهان به خودم بیایم و ببینم اوه کجاها که نرفته‌ام حال آنکه جسمم اینجاست.

حتی مراقبم ذهنم به گشت و گذار در توهمات آینده نرود وقتی دارم آشپزی یا رانندگی می‌کنم اگرچه این دوردورها حال‌خوب‌کن است و نداشتن‌ها را کم‌دردتر می‌کند. بهش می‌گوییم تصویرسازی ذهنی.

صوفی ابن الوقت باشد...

دوست دارم لحظات را تجربه کنم. 

دوست دارم ششدانگ وجودم در وحدت کامل با هم و همراه هم باشند.

آش آب و دان جدا حتی شکلش هم جالب نیست چه رسد به طعمش!

دوست دارم جانم در لحظات قوام‌ بیاید و جا بیوفتد.

قبل‌تر فکر می‌کردم اگر دستم در حال بافت مکرومه است و قرآن گوش می‌کنم خیلی زرنگم و دارم از زمانم درست استفاده می‌کنم؛ 

خیر. اعتراف می‌کنم که اذیت شدم. فرسوده شدم. توانم کم شد.

حالا دنبال وحدت ابعاد وجودم هستم.

ذهن، روان، جسم در اتحاد.

ذهنم را به صدای تک‌تک لحظات روزم قلاب می‌کنم. 

ملاک خوبی است.

 هر جا صدای جاری در لحظه‌ای را نشنیدم سریع افسار ذهنم را می‌کشم و برش می‌گردانم پیش خودم. می‌آورم به همین الان‌. به همین جا که خودم هستم.

با مهار ذهنم، با تمرین شنیدن، از هدر رفت انرژی ذهنم جلوگیری می‌کنم و ششدانگ لحظات عمرم را زندگی می‌کنم به هر کیفیتی، اگر بتوانم.