آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

جواب اینو چی میدی شما؟

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

شاعری چرندگوی سور_راییده:

اگه بعد تو عاشق نشم چی؟!

واقعن جوابشو چی باید داد؟

مثلن با حالتی دلسوزانه بگیم غصه نخور بعد من عاشق میشی ایشالا قوربونت برم

یا بگیم تو ... میکنی اصلن بعد من به عاشق شدن فکر میکنی یا از ریشه بزنیم بگیم تو ..... میخوری به زندگی بعد از من فکر میکنی

واقعن همچی سوالی رو پرسیدن نشانه چیست؟

 

 

شان نزول این پست: پسر برادرم آلمان دنیا اومده و پارسی بلد نیست. ۴ سالشه. بچه شوی این ترانه بسیار با مفهوم رو دیده و چون عاشق رقصه خوشش اومده. ترانه رو یاد گرفته پیام داده برا من اینو خونده که اقه بدی تو عاشیخ نشام سی آدیم سابیخ نشام سی

منم گفتم خودتو اون بابا فلان فلان شدتو قربون که شماها رو از ما دور کرد قللب عممممممممه

البته که کاملن واقفم به عمه لولو خاله هلو. بعله

ساسونِ پلک بالا

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

من در ۴۷ سالگی هنوز دوست دارم در حمام جلوی آینه موهای کفی‌م را شینیون کنم و ادا در آورم. 

این حتی شاید یکی از تفریحاتم باشد!

 موقع پیچیدن حوله به موهایم هم طوری می‌بندم که‌ دم ابروهایم را بکشد بالا. خوشگلتر می‌شوم‌؛ دست کم از نظر خودم!

این قیافه را با جشمهای کشیده‌تر برای خودم در حدی دوست دارم که چند سال است در سرم می‌چرخد یک حالی به پلکهایم بدهم حیف که فوبیای جراحی و سوزن و تیغ دارم و امیدی هم به پیدا کردن پزشک جراح خوب ندارم.

گمانم کار سختی نیست. من خیاطی بلدم. شبیه ساسون گرفتن می‌ماند یا تنگ کردن کمر دامن و شلوار ولی خوب آدم است دیگر هر جایش را دست بزنی ممکن است هزار دردسر پیش آید.

 

شنبه عجب دختری بودم!

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

اینکه تا ساعت ۹ صبح، لیست روزانه‌ی عادت‌سازی‌هایت را تیک‌باران کرده باشی چند امتیاز دارد؟ 
۹ صبح بنشینی سر شخصیت‌پردازی رمانت و چند بخش بهش اضافه کنی چطور؟
بعد انگیزه بگیری و ۲۰ دقیقه زمان بگذاری برای اتود زدن رویداد امروز زندگی راوی رمانت و آنقدر دختر خوبی باشی که همه را تایپ کنی؛
بعد وقتی دفتر دستک نوشتن را جمع کردی بروی سراغ خیاطی و چند خرده‌کاری انجام دهی؛ 

اینها قابل تحسین نیست؟
امروز از نسیمی که بودم سپاسگزارم؛ هم به خانه و خانواده رسیدم هم به دنیای شخصی خودم.
ساعت ۱۱ شب لباسها شسته بود، سینک خالی، اجاق گاز تمیز و داشتم دو طفلانم را می‌فرستادم بخوابند.
تا باد چنین بادا.

امروز ترکیب زلف شکن در شکن را دوست داشتم.
و اینکه آیا به نظر شما هم سعدی، دیباچه گلستان را ستودنی نوشته و در ادامه کم گذاشته یا من اشتباه می‌کنم؟ 
حکایت اول ضعف و پیری اگرچه چند بیتش معروف است اما در حد و اندازه دیباچه نیست به نظرم و فکر می‌کنم از دیباچه تا اینجا یک روند نزولی کُند را تجربه کرده‌ام‌. 

جسارت نباشد جناب سعدی فقط دریافتم را گفتم شایدم من خسته‌م و صبح نظرم عوض شه.
 

کوچه‌ی زخمی

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

 

پشت درخت کهنسال کنج کوچه بن‌بست که پنجره اتاقم رو به آن باز می‌شود، پناه امن بوسه‌های یواشکی و پوکهای ناشیانه بچه مدرسه‌ای‌ها به سیگار است؛ حتی برفی که پشت درخت، پای دیوار ته کوچه بر زمین می‌نشیند از گرمای آفتاب در امان است و حالا حالاها آب نمی‌شود؛ اما آن شب سرد دی‌ماه، درخت پیر، پناه امن نوجوانی نشد که نمی‌دانست کوچه بن‌بست است، یکی دو تیر هم، به درخت و دیوار پشتش خورد.

 

flash fiction challenge*

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·


چند سالی‌ست، به عنوان مدیر خانه و خانواده ۴ نفره‌مان، بعد از آزمون و خطای بسیار، به روش مدیریتی غافلگیرانه رسیده‌ام.
چیست؟ چگونه؟
ساده است و جواب پس داده.
سکوت می‌کنی و در سکوت خوب فکر می‌کنی. 

لازم نیست کسی بفهمد در سرت چه می‌گذرد. 

همه چیز را بررسی می‌کنی؛ پول، زمان، خوشایند و بدآیند اعضای خانواده، کارها و برنامه‌های خودت و  سایرینِ محترم، همه را در نظر می‌گیری، برنامه‌ریزی می‌کنی و مقدمات کار را فراهم می‌کنی

و می‌رسی به لحظه جذابِ رونمایی از یک ایده عالی.


نکته اینجاست که تو آماده پاسخگویی به هر مخالفتی هستی و هیچ  راه فراری برای احدی از عزیزانت باقی نمی‌ماند‌.
طرز گفتن هم مهم است.
مثلن باید بگویی:

 برید حمام، ۸ شام می‌خوریم، ۹ می‌خابیم، صبح ساعت ۴ داریم میریم الموت!
یا 

این فیلم کی تموم میشه؟ بعدش می‌خاییم دکورو عوض کنیم...
شک نکن اول همه شوکه می‌شوند ولی کم‌کم یاد می‌گیرند کُت تن کیست.
توجه داشته باشید این روش مدیریتی فقط در صورتی منتج به نتیجه است که 

۱.برای عزیزانتان خیلی عزیز باشید و در فکرشان بگذرد: بچین، پایه‌ایم. 

۲.در برنامه‌ریزی‌های قبلی حسابی بهشان خوش گذشته باشد.


(و البته که رئیس همسرجان است.)


 

آنچه گذشت

 

۱۳۹۷/۹/۱۸

امروز یکتا حسابی حرصم را درآورد؛ به همه بچه‌ها گفته من دارم ازدواج می‌کنم. مامان گفته بود از فردا مدرسه نرو کاش گوش کرده بودم.

قرار شد ۲ هفته برویم ترکیه به جای جشن عروسی بعد هم مدرسه جدید نزدیک خانه شوهرم ثبت‌نام می‌کنم. 

دیروز صبح رفتیم آزمایشگاه. 

آقا سینا طوری نگاهم می‌کرد که خجالت می‌کشیدم ولی وقتی دستش را دور کمرم حلقه کرد و گونه‌ام را بوسید حس کردم خیلی دوستم دارد و باورم شد شوهر من است. من هم بوسیدمش.

یک گوشی گران برایم خریده با چند لباس و کفش و کیف خیلی قشنگ. گفت: «همه رو آبی فیروزه‌ای خریدم رنگ چشمات.»

خواهرها هم خوششان آمد. 

هی پوشیدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم و خوش گذشت ولی مامان گفت: «عکسهای نسرین و مینا رو از گوشی پاک کن فردا می‌بینن می‌گن اینا چه بدبختن لباسای خواهرشون پوشیدن عکس گرفتن.»

عصر با نسرین رفتیم خرازی زینت خانم می‌خواست مروارید برای کار مشتری بخرد من هم چند تا عکس و فیلم از محله گرفتم که وقتی دلم تنگ شد نگاه کنم. نسرین گفت: «عقل نداری؟ چه دلتنگی‌ای؟ چیز قشنگی اینجا نیست. 

بدبختی هیچ وقت قشنگ نیست و ارزش یادآوری نداره.»

کمی هم می‌ترسم.

دیشب وقتی مامانم گواهی رشدم را به خاله اعظم نشان می‌داد، گریه می‌کرد و می‌گفت «اگه مجبور نبودم و از پس خرج زندگی برمیومدم بچه ۱۴ ساله‌مو شوهر نمی‌دادم»، خاله اعظم گفت «اونا آدمای مومن و باخدایی هستن. هوای دخترتو دارن منم حواسم بهش هست مریم جای دختر نداشته‌ی منه.»

بقیه ماجرا

 

 

کاش

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

یه مدت هرچند کوتاه، کارکرد لیست خرید و کارت بانکیمون عوض می‌شد 

مثلن هرچی از کارته خرج می‌کردیم موجودیش دو برابر می‌شد 

بعد هر مورد از لیست رو خرید می کردیم به جاش دوتا کم می‌شد...

فقط یه مدت کوتاه، تو بگو دو هفته...

کاش می‌شد.

۱.بیش از دو هفته است که می‌خواهم گزارش نیک بنویسم و نمی‌نویسم! چرا امشب می‌نویسمش منِ مهرطلبِ من؟
۲.سال‌واژه‌ام چند وقتی در فهرست کارهای روزانه‌ام ته‌نشین شده بود و هم نمی‌خورد؛ امروز همش زدم یا دست‌کم ناخنکی بهش زدم.
۳.ماه اول شب زیبا بود.
۴.شام مهمان بودیم.
۵.نه تنها سینک، روی میز هم پر از ظرف نشُسته است و این سزای نسیمی است که از اول روز رفته سراغ سال‌واژه‌اش و نتوانسته از آن دل بکند.
۶.کتاب نخواندم ولی دلم پیش والریا و آن مدیر عاشق‌پیشه است (دفترچه ممنوعه)
۷.شخصیت راوی داستانم را باز واکاوی کردم، بیشتر شناختمش. یادداشت کردم.
۸........
۹.وبینار بودم و از خودم ممنونم.
۱۰.با رایا رفتیم قلمچی و پیش خودم گفتم برای مشاورش گاهی غذا ببرم، خوابگاهی است. شاید بردم. تنبلم.
۱۱.وقتی از جای پارک خارج می‌شوم و کسی خوشحال می‌شود که جای پارک خوبی پیدا کرده حس مفید بودن دارم!
۱۲.وقتی خم‌داد بومار را می‌دیدند من  ....... را دیشنیدم: کمی دیدم و بیشتر شنیدم با ۲ایکس سرعت و گوشی‌چه در گوش. زجرکش ولی تیک خورد.
۱۳.رونویسی کردم غزلی از حافظ و حکایت آخر گلستان در عشق و جوانی.
۱۴........
۱۵.با دو طفلانم ۳ فحش آبدار را تحلیل محتوا کردیم و چقدر خندیدیم. پدرشان گفت واقعن متاسفم. ما باز هم خندیدیم. می‌دانند نباید جایی بگوید، ما ۳ نفر، مسائل درون_خانواده زیاد داریم.
۱۶.یراق برای سر آستینم کم آوردم.
۱۷.زیاد و از نزدیک صدای هواپیما می‌آید. سِر شده‌ایم. میخابم همین‌طوری با آرایش بی مسواک.

بد دلی نکن

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

آخر سنگ پرست را بد می‌گویی
که رو سوی سنگی یا دیوار نقشین کرده است؟
و تو هم رو به دیواری می‌کنی.

اخر کعبه در میان عالم است،
چون این کعبه را از میان برداری،
سجده ایشان به سوی دل همدیگر باشد.

سجده آن بردل اين،
سجده اين بر دل آن.

 

(شمس)

چون گفتید تلگرام نمیرید ولی دوست دارید بخونید  اینجا هم میذارم به تدریج ولی کل داستان در تلگرامه

 

۱۳۹۷/۹/۱۵

خاله اعظم برایم خواستگار پیدا کرده: ۲۰ سال بزرگتر از من با یک پسر ۵ ساله!

مامان گفت فردا ماشین می‌فرستند برویم خانه‌شان بالای شهر. از صبح دارد برای من و خودش لباس آبرومند جور می‌کند.

خاله می‌گفت وقتی عکس ما ۵ خواهر را نشان خانم زمانی داده و گفته «حاج خانم این ستاره برای آقا سینا مناسبه، هم خوشگله هم دانشجو» خانم زمانی انگشت گذاشته روی صورت من و گفته «این یکی چند سالشه؟ از همه خوشکل‌تره.»

همیشه فکر می‌کردم درسم که تمام شود کار می‌کنم، پولدار می‌شوم و با مامان خوب و خوش زندگی می‌کنیم 

اما مامان مریض است و من که دختر پنجم یک خانواده یتیم هستم حق ندارم برای آینده خودم زیاد خیال‌بافی کنم،

تازه به قول مامان حتمن خدا خواسته اینطوری من راحت‌تر به آرزوهام برسم.

شاید چند سال دیگه، ستاره و نسرین و نرگس هم که ازدواج کردند مامان را ببرم پیش خودم.

 خاله اعظم می‌گفت خانه‌ خانم زمانی بزرگ است و غیر از خودش که کارهای آشپزخانه را انجام می‌دهد یک زن و شوهر سرایدار هم آنجا زندگی می‌کنند پس آنقدر جا هست که بتوانم از شوهرم خواهش ‌کنم یک اتاق به مامان بدهد.

دارم سعی می‌کنم به چیزهای خوب فکر کنم. نترسم. نگران نباشم.

 

(ادامه دارد)

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

را حسین منزوی، خوب توصیف می‌کند:

 

 

خانه‌های دم‌کرده، کوچه‌های بغض‌آلود

طرح شهر خاکستر، در زمینه‌ای از دود

چرک آب و سرد آتش، خفته باد و نازا خاک

آفتاب بی‌چهره، آسمان غبارآلود

در کجای این دلتنگ می‌دهید پروازم؟

پرسه‌های عصرانه! ای مسیرتان مسدود!

یاد روزگارانی کآسمان و آفاقش

همّت پر ما را، عرصۀ حقیری بود

در سکون این مرداب، بو گرفته گندیدیم

مثل ماهی تنبل، تا جدا شدیم از رود

فصل ضجّه و زنجیر، باز هم رقم خورده‌ست

خیره چشم ما تا دور، باز در پی موعود

در کجای این دفتر، تا نشان‌شان ثبت است

بردگان جان‌داده، پای باروی نمرود

پای هر ستونش را دشنه‌ای موشّح کرد

پاره و پریشان باد این کتاب خون‌آلود

 

 

#ایرانم