آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

آسمان‌خراش سرسبز

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

پیش‌نوشت: این داستانکُ در ادامه ایده چند پست پیش از این نوشتم.

خیلی سعی کردم خوب باشه ولی .....

باید میفرستادمش برای چالشی که محدودیت داشت؛ ۲۰۰ کلمه درباره مزرعه در ۸۰۰ سال آینده.

خلاصه که ببینید چی از آب درآمد دوستان جان.

ممنونم

 

می‌دانی باران

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

همیشه آن چیزی که می‌بینی، آن چیزی نیست که می‌بینی:

غم آراسته به شادی، ترس در تن‌پوش دلیری، آه در لفافه لبخند و تو باور می‌کنی که شاد و دلیری

آن‌وقت یک لبخند بزرگ، روی لبت تف‌چسبان می‌کنی و به زیست نمایشی تو خالی خودت ادامه می‌دهی

غافل از توفان ناگهانی که می‌رسد و لبخند اَلَکیت را می‌کنَد و می‌بَرد

و باز تو می‌مانی و غم و ترس و آه

آه خوب است؛ راه نفس را باز می‌کند، نباشد خفه می‌شوی، اما غم را باید پالود

غم، عجیب، مستعد آلودگی و آشفتگی‌ست بس که عادت دارد خودش را به هر چیز و ناچیز به هر کسی و ناکس بمالد و بچسباند

باید مراقب غم بود. باید پالایشش کرد. غم ناپالوده، ترس دارد

 

بعله

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

داستانک کوچه زخمی برنده شد. بگو باریکلا.

می‌دونستم برنده میشه اما فکر نمی‌کردم اینقدر خوشحال شم چون آدم رقابت‌جویی نیستم و اول بودن برام اهمیتی نداره 

که حالا شاید باید بگم اهمیتی نداشته و انگار زین پس مهم خواهد بود.

راستش این‌روزا پول خیلی برام مهمه که این مسابقه هم پول‌مولی توش نیس ولی بازم خوشحالم. الکی.

 

 

پایان

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

می‌نویسم، نمی‌نویسم. می‌خوانی، می‌فهمی؟

کویر، آسمان، سراب، می‌میری؟

اینجا، فرصت، آمدن، صبوری؟

بی‌خوابی، خودکاوی، بال و پر، می‌خواهی؟

روزها، شبها، آدمها، می‌مانی؟

من، تنهایی، تنهایی، تنهایی.

 

«از من همه چیز را بگیرید، اندیشه و اراده را بگذارید؛ اندیشه را مرکز و اراده را شعاع دایره‌ی وجودم می‌کنم.»

 

و من فکر می‌کنم این دو مورد فقط به کار آدمهای مسئولیت‌‌پذیر و پویا میاد. آدمی که افسار دلشو به یه جای محکمی می‌بنده و بعد هرجا صلاح دونست و عشقش کشید، می‌ره چون مطمئنه گم نمی‌شه.

این آدم ترس داره؟ نگرانه؟ 

نه گمونم.

برای دل خودم

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

 

اگر می‌روی از من دور نشو. یک گوشه بایست و مخفیانه نگاهم کن. بگذار سایه‌ات روی سایه‌ام بیفتد.

اگر نسیم می‌شوی دور و بر شانه‌هایم بگرد. تکیه گاهی چون تو برایم ضروریست.

اگر عطر می‌شوی به هوایم بپاش. به تنهایی‌ام رخنه کن تا همیشه مست حضورت باشم.

اگر ساکت می‌شوی لبخند شو و بمن بتاب. من شادی تو را احساس می‌کنم.

هر کاری می‌کنی بکن... فقط بمان، فقط باش.

__________________________________________

بارها خوندمش.

دوسش دارم.

در سراسرش، احساس قشنگی در جریانه.

راستش

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

امروزم را دوست داشتم اما از خودم راضی نیستم. 

دو نفرم: یکی منی که می‌‌خواهد یک لحظه بیکار نباشد و بکوشد و بکاود و بیابد و تیک بزند، یکی منی که خسته است و می‌خواهد آرام بگیرد.

امروز به منِ محتاجِ آرامشم خوش گذشت و  آن منِ سگ‌دوزَنَم آزرده خاطر بود،

همین. 

برای سانیای نازنین

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

که نوشته آقایون نصفه نیمه و کثیف کار می‌کنن و ما خانمها نمی‌پسندیم،

خواستم بگم عزیزم گول نخور، این زبل‌ها این مدلی کار می‌کنن که ما بگیم لازم نیست شما زحمت بکشی بفرما بشین دور از جون، چشمم کور خودم انجام می‌دم حرصم نمی‌خورم.

بعله

پاتک بزن خانم عزیز.

دندون به جیگر بذار صبر کن هرطوری انجام داد بگو به‌به من خودمم می‌کُشتم اینقدر تمیز و دقیق و درست انجام نمی‌شد. دستت هم درد نکنه. لطف کردی.

بذار از منطقه دور شد دوباره یه طوری که متوجه نشه خودت کم و کسری‌ها رو انجام بده. کم‌کم طرف تسلیم زرنگی و کاربلدی شوما میشه.

امتحان کن.

آدم

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

وقتی تنهاست هرگز احساس قدرت نمی‌کند. آدمی فقط وقتی احساس قدرت می‌کند که مطمئن باشد برای دیگران مفید است.

از دفترچه ممنوع، آلبا دسس‌په‌دس

 

 

وقتی بهتر می‌نویسم که

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

نیاز داشته باشم به اندیشیدن، به دیدن خودم، به بررسی شرایط؛ وقتی موضوعی برای تعمق پیدا کنم.

وقتی فرصت خالی داشته باشم مثلن در سفر که دستم خالی‌ست، بهتر می‌نویسم.

وقتی کوزت‌کاری‌های بی‌پایان خانه را سروسامان داده باشم؛ وقتی اول صبح، قبل از هر کار دیگری بنویسم؛ وقتی شاهین کلانتری خط بدهد؛ وقتی جرقه‌ای در ذهنم روشن شود؛ وقتی کسی را برای هم‌صحبتی و هم‌فکری نداشته باشم بهتر می‌نویسم.

هربار که آزادانه می‌نویسم، بهتر می‌نویسم.

روی کاغذ، بهتر می‌نویسم.

با جوهر آبی، بهتر می‌نویسم.

روی شکم که می‌خوابم بهتر می‌نویسم؛ حتی گاهی پشت میز آشپزخانه بهتر می‌نویسم مثلن وقتی منتظرم آب جوش بیاید.

در سکوت معبد شب، وقتی همه خوابند، بهتر می‌نویسم.

وقتی خسته و آزرده‌ام بهتر می‌نویسم.

بعد از خواندن یک نوشته خوب، شعر باشد یا نثر بهتر می‌نویسم.

هر وقت دلم بخواهد بهتر می‌نویسم.

واژه که داشته باشم بهتر می‌نویسم.

وقتی تمیز هستم و لاک زده‌ام بهتر می‌نویسم.

گاهی بعد از نماز، سر سجاده بهتر می‌نویسم.

اگر خیالم از بچه‌ها راحت باشد بهتر می‌نویسم.

گوشی که کنار دستم نیست بهتر می‌نویسم و گاهی که گوشی هست و اینترنت فریبکار نیست و زمان‌سنج را برای ده دقیقه بعد تنظیم کرده‌ام بهتر می‌نویسم.

هرچه بیشتر بنویسم، بهتر می‌نویسم.

شما چطور؟ چه بشود بهتر می‌نویسی؟

 

 

 

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

که همه چیز گندش درآمده و هیچ چیز سر جای خودش نیست لحظاتی که درد کمتری حس می‌کنی بشکن بزن و شاکر باش. حتی اگر سر سوزنی درد را کمتر حس کردی، چون از یک لحظه بعد بی‌خبریم.

 

تعامل با دیگرانی که

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

شبیه ما نیستند و طرز فکر متفاوتی دارند آیینه تمام قد است.

اینجا در بلاگیکس یکی از همسایه‌ها پستی گذاشته بود و من برایش نوشتم امان از دینداری انتخابی. در جواب نوشت لا اکراه فی الدین، قضاوت نکنیم.

چه درست.

خودم انتخابی‌ترین دیندار جهانم که!

باور کن نمی‌دیدم! نمی‌دانستم!

مرسی همسایه عزیز، عجب آیبنه قدی خوبی شدی برایم.

قضاوت نمی‌کنم.

ساعت ۲ بامداد روز چهارشنبه.

ریخته‌ام کف آشپزخانه گزارش نیک می‌نویسم.

به احترام خودم.

به احترام دلم که از صبح سه شنبه تا ۲ بامداد چهارشنبه درحسرت نشستن و نوشتن بود.

کنار دستم ته مانده چس‌فیل و اسنک و چیپس، ولی نمی‌خورم به احترام سلامتیم.

تولد پسرکم بود.

اربعین؟ خدا همه رفتگان را بیامرزد‌. زندگی برای زنده‌هاست.

نرقصیدیم، ننوشیدیم، فقط خوردیم و خندیدیم و دور هم بودیم. همین.

دلم پیش راوی داستانی‌ست که می‌نویسم؛ در شب زفافش بی‌داماد مانده و من هنوز فرصتی پیدا نکرده‌ام که ماجرایی که برایش چیده‌ام را تایپ کنم.

ای بی‌پناه مریم قصه‌ی من!

کمی از ظرفها مانده و من در این فکرم که سه‌شنبه‌ام تا همین لحظه ۲ ساعت و ۸ دقیقه به چهارشنبه‌ام بدهکار شده خوب حالا چهارشنبه این ۲ ساعت و ۸ دقیقه طلب را از کجا باید مطالبه کند با توجه به اینکه سه‌شنبه گذشت و به خاطره‌ها پیوست؟

نمازم قضا شد. دوست داشتم دعای توسل بخوانم نشد به جاش زیاد ذکر گفتم. 

او بود؛ پناهم و به برکت حال خوبش، خوبم.

 

 

 

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

این ترانه ورد زبانم شده، قبلن از خون جوانان وطن را بی‌اختیار زمزمه می‌کردم و حالا فکر می‌کنم ما مردم ایران هنوز خون دل می‌خوریم بعد ۵۰ سال که از سرودن این ترانه می‌گذرد، کاش این خون دل خوردنها فرجامی داشته باشد.

 

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود

رنج دوران برده ایم

ما برای خواندن این قصه عشق به خاک

خون دلها خورده ایم

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک

رنج دوران برده‌ایم

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس

چه سفرها کرده ایم چه سفرها کرده‌ایم

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها

چه خطرها کرده ایم چه خطرها کرده‌ایم

ما برای آنکه ایران

گوهری تابان شود

خون دلها خورده‌ایم

خون دلها خورده‌ایم

ما برای آنکه ایران

خانه خوبان شود

رنج دوران برده‌ایم

رنج دوران برده‌ایم

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن

چه سفرها کرده ایم چه سفرها کرده‌ایم

ما برای نوشیدن شورابه های کویر

چه خطرها کرده ایم چه خطرها کرده‌ایم

ما برای خواندن این قصه عشق به خاک

خون دلها خورده ایم

خون دلها خورده ایم

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک

رنج دوران برده‌ایم

رنج دوران برده‌ایم

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

با تمام وجودم درک می‌کنم هر روز جدید، یک شروع تازه نیست بلکه یک فرصت جدید برای ادامه مسیره. 

به یه سنی که می‌رسی اگر درست برنامه ریخته باشی و درست چیده باشی، فقط پیش می‌ری و عمرت رو صرف آه و افسوس نمی‌کنی.

بله، 

همیشه یه چیزایی هست که تو رو وادار می‌کنه بگی ای کاش فلان موقع فلان کارو کرده بودم اما کلیت زندگیت رو زیر سوال نمی‌بری اگر در لحظه درست تصمیم درست‌تر رو انتخاب کرده باشی.

اگر زندگیت رو خودت آگاهانه طراحی کرده باشی.

اگر حسرتی در گذشته‌ت رسوب نبسته باشه.

اگر در جریان زندگی شنا کرده باشی

اگر گره‌های کور زندگیت رو با نوازش و ملایمت باز کرده باشی

هر روزِ این زندگی یک‌فرصت جدیده هر طور شده باید غنیمت دونستش

جبران می‌شود آیا؟

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

دوشنبه را با بچه‌ها بودم به تلافی همه خاطراتی که با مادرم ندارم.

عکس گرفتیم. راه رفتیم. کافه رفتیم. پیتزا خوردیم. خرید کردیم و مهمترین تاثیرم در جانشان دوست‌تر کردنشان با یکدیگر بود.

خسته شدم. از روزمرگیهایم افتادم. شام ساعت ۱۱ شب حاضر شد اما با بچه‌ها بودم به تلافی همه خاطراتی که با مادرم ندارم.