آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

صبح رفتم موهام را سر و سامان بدهم، آرایشگر نبود.

رفتم خرید کنم، اقلام مکتوب در فهرست خریدم موجود نبود.

رفتم  فروشگاه دیگری که مورد پسندم نبود و هی می‌خواستم نروم‌ها، اخر رفتم، اقلام موجود بود، چیدم در چرخ خرید، رفتم پای صندوق اما تا نوبت به من رسید برق نبود.

گفتم موتور برق؟ گفتند گازوئیل ندارد ظاهرن کسی که باید گازوئیل پر می‌کرد، نبود.

رفتم تره بار سیب‌هاش خوشگل نبود. 

خیار اصفهان نبود.

خربزه از آنهایی که پوستش از شیرینی ترکیده باشد نبود.

انگور بود ولی انگوری که دلخواهم است و از سر دیوار نمی‌ریزد، نبود. 

(نباید هم باشد خوب. تره‌بار را چه به این غلط‌ها)

خلاصه هرجا رفتم با هرکی کار داشتم نبود.

آدم نمی‌داند مراتب اعتراضش را کجا باید ابراز بدارد.

والا.

تا حرف بزنی هم می‌گویند عامل موسادی؟

خیر نیستم.

هیچی دست‌ از پا درازتر، گرمازده و منهدم برگشتم خانه مستقیم زیر دوش آب سرد.

و حالا به این فکر می‌کنم که از بس دلم نمی‌خواست از خانه بروم بیرون خدا گذاشت وسط کاسه‌‌‌ی من تنبل میگرنی.

 

 

 

به عنوان یک مامان

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

بارها به بچه‌هام گفتم امشب به شمام میگم قبل خواب حتمن ۱۰ دقیقه مسواک بزنید.

کامل.

در تمام جهات.

کمتر از ۱۰ دقیقه نشه بر بیش از آن ایرادی نیست.

حتمن روی زبون و لبها هم مسواک بکشید.

لثه‌ها فراموش نشه.

امیدوارم مسواک خوب داشته باشید. مدیوم ترجیحن.

بعدِ مسواک کمی آبلیمو به لبها بزنید

آی می‌سوزه‌ها 

ولی خشکی و پوسته‌های لب درمان میشه و لب‌هاتون به مرور زمان خوش‌فرم میشه.

 

آبلیمو یکی از ملزومات زیبایی در زندگیه منه حالا حوصله‌ش بود کاربردهاشو می‌گم براتون شایدم خودتون بلدید. نمی‌دونم والا.

 

 

امروز

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

بعد از  "این نیز بگذرد" و "عمر روزهای سخت کوتاهه"، سپر دفاعی دیگری هم

(در برابر رنج اجتماعی فراگیری که همه ما ایرانی‌ها دچارش شده‌ایم و بعضی‌ها خیلی کیف می‌کنند که جان‌جان دامن دنیا را هم گرفته)

پیدا کردم

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج

بلی به حکمِ بلا بسته‌اند عهدِ الست

 

بله جانم. تا بوده همین بوده. زندگی هیچ وقت راحت نیست و در همین شرایطی که خوب نیست بعضی‌ها چه خوب زندگی می‌کنند. پولدار می‌شوند، خوشبخت می‌شوند. از ته دل می‌خندند‌. عاشق می‌شوند. می‌درخشند.

خوب بودن زندگی و روزگارمان به شرایط مربوط نیست گمانم.

بیت از کجا پیدا شد؟ تفآل زدم برای باز شدن گره ذهنم این غزل آمد.

شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست

صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست

اساسِ توبه که در محکمی چو سنگ نُمود

ببین که جامِ زُجاجی چه طُرفه‌اش بشکست

بیار باده که در بارگاهِ استغنا

چه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مست

از این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیل

رِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج

بلی به حکمِ بلا بسته‌اند عهدِ الست

به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می‌باش

که نیستی‌ست سرانجامِ هر کمال که هست

شکوهِ آصِفی و اسبِ باد و منطقِ طیر

به باد رفت و از او خواجه هیچ طَرف نبست

به بال و پَر مرو از ره که تیرِ پرتابی

هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست

زبانِ کِلکِ تو حافظ چه شُکرِ آن گوید

که گفتهٔ سخنت می‌برند دست به دست

 

خرد بیولوژیک

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

این اصطلاح را در کتاب جسم زن جان زن از خانم کریستین نورث‌راپ دیدم و جالب بود.

نوشته بود خرد بیولوژیکی، تمرکزگراست.

دائمن هرس می‌کند و با حذف زواید فقط چیزهایی را نگه می‌دارد که برای رسیدن به هدفی از پیش تعیین شده، ضروری و لازم هستند.

این روند حذف بی‌وقفه زواید، فضای کافی برای رشد و توسعه چیزهایی را فراهم می‌کند که برای دستیابی به هدف ضروری هستند.

چند روز است فکرم درگیر موضوع مهمی‌ست و این مطلب کمک کننده بود. حذف زواید و خالص کردن خواسته؛ نه فرار نه بی‌خیال شدن نه مسکوت گذاشتن. فقط حذف زواید.

کافی‌ست با خودت کنار بیایی و مشخص کنی چی می‌خواهی بعد باید خوب و کامل روی کاغذ فکر کنی و بعد خودت را بسپاری به خرد و آگاهیت، حذف زواید و لذت بردن از خالص‌ترین و بهترین شکل خواسته‌ات.

و چیز دیگری که فهمیدم: آگاهی از عقل بالاتر است. شرحش مفصل است و من حال و حوصله طولانی نوشتن ندارم.

 

نمی‌دونم

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

من یه دردی دارم یا خونمون یه چیزیشه که درها باز میشن ولی بسته نمیشن!

کشوها میان بیرون، تو نمی‌رن!

کلیدای برق موقع روشن شدن کار می‌کنن ولی خاموش شدنشون خرابه!

حوله‌ها از در و دیوار آویزونن و رو دوش مبل‌ها و کاناپه سوارن تا حمام بعدی! میخام بگم از جای مشخصی برداشته می‌شن ولی جای مشخصی ندارن که بهش برگردن!

شارژرها و لیوان‌ها شبا خودشون راه می‌یوفتن اینور و اونور میرن زیر تخت، روی میز، زیر مبل و اخیرا یه لیوان پشت تلویزیون پیدا کردم!

جورابا نمی‌دونم چرا سیس جوجه‌تیغی ترسیده می‌گیرن و گوله می‌شن و می‌رن جاهایی که فکرشو نمی‌کنی قائم می‌شن موقع تمیزکاری، خوراک جاروبرقی می‌شن!؟

خونه ما یه مرَضیش هست شایدم من زیادی حساسم. نمی‌دونم.

 

حال خوب کوچه لولاگر

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

ما چند سالی‌ست عادت به شب‌گردی داریم.

شاید برمی‌گردد به َشبهای بی‌خوابی رایا وقتی نوزاد بود و عاجزمان می‌کرد و آنقدر در خیابان‌های شهر پرسه می‌زدیم که بخوابد. 

هنوز هم دخترکم دَدَری است و اگر بتواند بابای دخترپرستش را راضی کند که صدی نود می‌تواند ما هر شب در خیابانیم.

اگرچه از اتفاقات اسفند تا این روزها خیلی از خیابان‌های شب نفرت‌انگیز شده‌اند اما هنوز هم می‌شود در این شهر جاهای دلخوش‌کُنَکی پیدا کرد. یکیش پیتزا داود کوچه لولاگر.

فویل پر از کالباسش که سرگرمت می‌کند تا سفارش حاضر شود.

قیمت مناسبش که برای همه قابل پرداخت است.

غذای با کیفیتش.

حال و هوای صمیمانه کوچه لولاگر.

و امشب چقدر شلوغ بود و خوش گذشت.

نمی‌دانم چه می‌شود ولی مطمئنم آرزو دارم این مردم راه  نجات را پیدا کنند. آرزو دارم این وتن، وتن شود. آرزو دارم نوشته‌های پرچم کشورم فارسی باشد. آرزو دارم پایان شب سیه سپید باشد. آرزو دارم حال خوب کوچه لولاگر سرایت کند به کل شهرم به سراسر کشورم. آرزو دارم خوب زندگی کنیم بی‌ترس از آینده.

 

 

سیاه ترین

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

 و سنگین‌ترین خط چشم عمرش را کشید، مژه‌هایش را در ریمل سورمه‌ای غرق کرد، فیکساتور، اسپری کرد که اشک تِر نزند به قیافه‌اش ولی رژ نزد چون اصلن بوسه‌ای در کار نبود.

کلید ماشین را برداشت، کلید خانه را نه و راهی خیابانی شد که به جای خاصی نمی‌رسید.

خسته از تدریس به بیشتر از ۱۵۰ دانشجوی تاریخ و یک روز کاری پر از بحث‌های در ظاهر علمی و در باطن بی‌نتیجه، داشتم می‌رفتم آشپزخانه که گوشی‌ام زنگ خورد.

بی‌اختیار سمت اتاق رفتم، اما یادم آمد موبایل توی کیفم است، کیفم توی کمد و درِ کمد هم قفل. منتظر تماس کسی هم نبودم. به تمام این دلایل منطقی بی‌خیال گوشی شدم و راهم را سمت آشپزخانه کج کردم.

دوباره زنگ خورد.

این بار سمج‌تر و آن‌قدر بلند که انگار از داخل سرم می‌آمد.

برگشتم و دیدم کمد می‌لرزد. چوبش آرام به داخل پیچ خورد و در چند ثانیه تبدیل شد به گردبادی سیاه که مدام بزرگ‌تر می‌شد. هنوز مغزم فرصت نکرده بود تصمیم بگیرد جیغ بکشم یا فرار کنم که انگار سرم سیاهی رفت و به داخل گردباد فرو رفتم.

یک آن بعد پشت میز تحریر قدیمی و مجللی فرود آمدم، هزاران برگ کاغذ زیر دستم بود و یک خودنویس سنگین بین انگشت‌هایم.. هم برگه‌ها و هم خودنویس خونی بودن! خون تازه، خون گرم.

سرم را که بلند کردم، روبه‌رویم انگار تمام جنگ‌های تاریخ بشر همزمان اتفاق می‌افتادند، سربازهایی از قرن‌های مختلف، جنازه روی جنازه، صدای گلوله و فریاد و بوی خون و باروت.

چشم‌هایم را بستم.

شلاقی روی پشتم نشست.

صدایی غرید:

«تاریخ رو اصلاح کن. از نو بنویسش. بدون جنگ.»

روی اولین کاغذ نوشته بود:

جنگ جهانی اول، ۱۹۱۴

با دست لرزان نوشتم:

جنگ جهانی اول هرگز اتفاق نیفتاد.

میدان روبه‌رویم ناگهان خالی شد.

اما فقط برای چند ثانیه.

بعد جنگ دیگری شروع شد،فجیع‌تر.

پاکش کردم. قحطی آمد. آن را پاک کردم، کشتار دیگری شروع شد. هر فاجعه‌ای را که حذف می‌کردم، تاریخ راه تازه‌ای برای بدبخت کردن آدم‌ها پیدا می‌کرد.

دستم خون افتاده بود. نمی‌دانستم خون خودم یا خون دیگران!

جیغ زدم:

«نمی‌شه! تاریخ بدون بدبختی نمی‌شه!»

برای اولین بار صدای پشت سرم آرام شد.

یک صفحه سفید مقابلم گذاشت.

روی آن نوشته بود:

تو استادی، مگر نه؟ پس عامل مشترک تمام جنگ‌های تاریخ را حذف کن.

مدتی نگاهش کردم.

بعد فهمیدم.

با دست لرزان نوشتم:

انسان هرگز به وجود نیامد.

همه‌چیز ساکت شد.

بعد انگشت‌هایم شروع کردند به محو شدن.

جیغ زدم: «نه! برش گردون!»

صدا خندید.

«وقتی میلیون‌ها نفر محو شدن، داشتی تاریخ رو اصلاح می‌کردی. رسید به خودت میگی نه؟»

صدای زنگ گوشی منو به خودم آورد ، صداش مدام بلندتر و تیزتر میشد . انگاری می خواست بزور مجابم کنه برش دارم. مسخ شدم. انگاری صدای گوشی بود و نبود . همین که دستم به سمت دستگیره کمد دراز کردم ، عرق به تنم نشست و موهای تنم سیخ شد. هاله ای سرد از جسمی نادیدنی از پشت به من نزدیک شد. جرات نمی کردم به عقب برگردم ولی حس نزدیک شدن موجودی یخی سرجا میخکوبم کرده بود. ناگهان از جا کنده شدم. یقه لباسم از پشت کشیده شد و راه نفسم قطع کرد. دکمه اخر پیراهنم به چال گردنم فشار آورد و یک آن خفه شدم. سیاهی چشمام به عقب رفت و سفیدی جاشو گرفت . برای لحظاتی فقط صدای جیغ می شنیدم. با بوی خون به خودم اومدم. خودکاری پوشیده از چرک انسانی و کاغذی خونی از میون مشتهای گره خورده ی زنی غساله شده بیرون کشید و پرت کرد تو صورتم . ژنده پوش بی حوصله ی سرد ، دستای کثیفشو بالا اورد و سیلی محکمی به صورتم زد . صدای ناله ام میون انگشتای پینه بسته و پشمالوش که فکمو فشار میداد خفه شد. صورتشو به صورتم نزدیک کرد و یخ زده و بی حس فریاد زد : بنویس، تاریخ از اول بنویس

خیلی سعی کردم

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

ترسناک بنویسم بهتر ازین نشد:

خسته از تدریس به بیش از 150 دانشجوی تاریخ و گذراندن یک روز کاری شلوغ و پر از بحث‌های در ظاهر علمی و در باطن بی‌نتیجه، با شنیدن صدای زنگ گوشی، بی‌اختیار به سمت اتاق رفتم. موبایل، در کیفم بود، کیفم در کمد و درِ کمد، قفل؛ منتظر تماس کسی هم نبودم و به تمام این دلایل منطقی، بی‌خیال گوشی شدم و جهت راه رفتنم را از اتاق به سوی آشپزخانه تغییر دادم.

ناباورانه شنیدم صدای زنگ گوشی، سمج‌تر و ناگهان به شدت، بلندتر شد. بی‌اختیار کمد را نگاه کردم که به شکل گردبادی تنومند و مدام در حال گسترش در آمده بود. پیش از آنکه واکنش نشان دهم یا حتی از تعجب فریادی از حنجره‌ام خارج شود، دستی از پشت یقه‌ام را کشید و پرتم کرد داخل کمدِ گردبادگونه و من در یک آن پشت میز تحریر قدیمی مجللی فرود آمدم در حالیکه دستم روی هزارن برگ کاغذ بود و یک خودنویس نفیس بین انگشتانم.

روبرویم خونین‌ترین صحنه نبرد در تاریخ بشر بود. پلک زدم به امید آنکه تمام شود و درجا شلاقی بر تنم رد انداخت و گوشم پر از صدای مهیبی شد که فریاد می‌زد تاریخ را اصلاح کن، تاریخ را از نو بنویس، تاریخ را بی‌جنگ بنویس.

پرسیدم

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

دلخوش به چی هستی در این هجوم بی رحم ناامنی و بی‌فردایی؟

جوابی نداشت و هنوز دلخوش بود اگرچه جیب‌ش خیلی کوچکتر و فهرست هزینه‌هایش بود.

همان شب

کاش بالشم بود، اگر بود هم شاید خوابم نمی‌برد. خانم زمانی گفت من امشب اینجا بخوابم؛ در اتاق مهمان، که بزرگ است و یک درش رو به ایوانی قشنگ باز می‌شود. نمی‌دانم چون پسر دسته گلش هنوز خانه نیامده یا چون واقعن در خانه‌شان یک مهمان و آدم موقتی هستم باید اینجا بخوابم.   

عصر خانم زمانی داخل خانه را نشانم داد. نمی‌دانم ذکری هم می‌گفت یا نه ولی تق‌تق صلوات‌شماری را که انگار همیشه دستش است مدام می‌شنیدم. خانه سه طبقه دارد؛ طبقه دوم 2 سوییت و طبقه سوم 1 اتاق بزرگ و 1 سوییت که برای سینا و کوهیار است و احتمالن من، چون وسایلم را بردند آنجا. مادر سینا وقتی دنبال کمد خالی برای وسایل من می‌گشت، گفت: «شنیدم درسخون و باهوشی پس سعی کن زود راه و رسم زندگی توی این خونه رو یاد بگیری.»

بعد جای لباسها و وسایلم را نشانم داد و گفت طلاهایی که سر عقد هدیه گرفته بودم را می‌برد در گاوصندوق اتاق خودش نگه می‌دارد. خیلی دوست داشتم پیشم باشند عکس بگیرم و به مامان و خواهرها نشان بدهم. خجالت کشیدم بگویم. همه را برد.

نفهمیدم سینا کجاست و کی برمی‌گردد فقط دیدم مادرش چند بار قبل و بعد شام باهاش تماس گرفت و یواشکی حرف زد که کسی نشنود و عصبانی بود. کمی هم خوشحالم که سینا نیست اما نمی‌دانم چه اتفاقی خواهد افتاد. شاید بَرم گردانند خانه؛ مامان خیلی غصه می‌خورد. خاله اعظم می‌گفت آقا سینا گاهی چند روز خانه نیست و کسی نمی‌داند کجاست. این را قبل از اینکه برود گفت. مامانم اگر می‌دانست از این مردهاست قبول نمی‌کرد زنش شوم.

خواهرهای سینا بعد شام با شوهرهایشان رفتند. بچه ندارند. با آبجی‌های من خیلی فرق دارند. ترانه داشت می‌رفت به من گفت: «مواظب خودت باش دختر خوب.» مهربان‌تر است. بعد از ظهر، ترنم با مادرش درباره من حرف می‌زد. کامل نشنیدم چی گفت ولی مدام نگاهم می‌کردند و شنیدم که گفت: «تقصیر خودته، پسرتو که می‌شناسی.»

کوهیار با من حرف نزد. چند بار دیدمش که با پرستارش بود و به من نزدیک نشد ولی به نظرم بچه آرام و خوبی است.

فعلن همینها ببینم فردا چه می‌شود.

Imaginary dialogue

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

- شکسته‌ام.

+ چی تو را شکست؟

- افتادن.

+ از کجا افتادی؟

- اوج.

+ در اوج بودی یا به اوج رسیدی؟

- از حضیض آغاز کردم، رفتم و رفتم تا به اوج رسیدم.

+ پس باز هم می‌توانی.

- شکسته‌ام. خرد شده‌ام. تکه‌هایم را گم کرده‌ام. منِ قبلی نیستم.

+ انگیزه نداری؟

- انگیزه ندارم.

+ در حضیض، انگیزه‌ات چه بود؟

- رسیدن به اوج.

+ سخت نبود؟

- تاب آوردم.

+ حالا چی؟

- توان ندارم.

+ انگیزه توانمندت می‌کند، حیف که نداری.

- دیدن اوج، انگیزه‌ام بود. وقتی رسیدم، چیزی نبود. نگاه بود. تهی بود. سپسی وجود نداشت. اوج، پایان بود. اوج، نقطه بود. نقطه‌ی پایان بود. انگیزه، زورش تمام شد. زیر پایم خالی شد. سقوط کردم.

+ حالا برگشتی به حضیض؟

- پایین‌تر از حضیض.

+ تو در حضیضی جدیدی؛ و این‌بار اوجی جدید را خواهی دید، اگر برخیزی. 

این قانون زندگیست: بالا رفتن و قبول احتمال پایین افتادن. شاد نشدن بابت دستاوردها و غم نخوردن بابت ازدست‌دادن‌ها. زنده بودن به تلاش است، به بی‌وقفه کوشیدن، به پویایی، به قانون فواره.

- دوباره اوج می‌گیرم. اوجی جدید از حضیضی جدید. ممنونم بابت مشاوره‌‌ات، فواره‌ی قشنگ وسط حوض کاشی.