این‌روزها...

به امید زنده‌ایم و بس.

_دوشنبه‌ات؟

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

+مثل هر روز کمی متفاوت.

_مثلن متفاوت در چی؟

+دروغ گفتم. گفتم کُشتَمش، تمام شد ولی هنوز قلبی تپنده دارد. صبح دروغ گفتم قبل از ساعت ۹.

_خوب که چی؟

+ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

   در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

_بعد؟

+رفتم تره‌بار. ۶ میلیون خرید و هیچ

_پول برای خرج کردن است، برمی‌گردد. بعد؟

+هیچ بر هیچ.

_این هم روزی‌ست. خودت را در آغوش بگیر و بخواب. زندگی برای امروز کافی‌ست. تمام شد. شاید فردا روز بهتری باشد.

+هرگز فردا را ندیده‌ام. هر روز ، امروز است

ای تف تو روحت زندگی که هرچی کشیدیم از دسِ‌کم گرفتن خودمون بود. 

هرجا نفهمیدیم داریم دَسی دَسی خودمونو به خاک و خون می‌کشیم، خوب گذاشتی تو کاسه‌مون.
آدم کِی از آدم حسابیای اطرافش می‌خوره؟ هی این لَت و پارای داغونن که می‌رینن تو اصاب روانت.
میگی بذار خاکی باشم، بها بدم، بذار دلش خوش باشه، خیال کنه آدمه، طرف هوا ورش می‌داره.

 یه پا اینور یه پا اونور، فِرت ول می‌ده وسط مخت.
الحق که راست می‌گف اون بنده خدا، کی بود؟ می‌گف دونده رو سنگ‌ریزه‌های زیر پاش زمین می‌زنه نه سنگ و صخره‌های مسیرش.
ای لعنت به سنگ‌ریزه‌هات روزگار. لعنت به اونایی که هیچی نیستن و همه‌چی‌تو به فاک فنا می‌دن.

ای لعنت به این دل گنجیشکی من که دُرُس بشو نیس. عرضه نداره بزنه تو پَک و پوز این بی‌صفتای نمک به حروم.

پشت ماشین

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

نوشته بود: ساقی یک شهرم، مست یک نفر

با سه نقطه و یک علامت تعجب

اینطوری:  ...!

اشکالی نداره شما هرچی دوست داری باش ولی به نظرم مطلب کامله، چرا سه نقطه می‌ذاری؟ یعنی بعدش چی میخاستی بگی نگفتی؟

و اینکه چرا تعجب کردی از فرمایش گوهربار خودت؟ گفتی، گُل هم گفتی لابد مستنداتی داشتی که گفتی تعجب واسه چیته؟

با علائم نگارشی شوخی داری گمونم🫠

 

 

نمی‌دانم ساعت چند صبح، زیر چشمی می‌بینی کنارت خوابیده و بیدارش نمی‌کنی: لابد خسته است. ۷:۴۵ غرغرش را می‌شنوی: خواب موندم و در توالت را محکم می‌بندد.
می‌روی اشپزخانه، کتری، آب، تا جوش بیاید حرکات کششی ایستاده. چای دم می‌کنی، بساط صبحانه.
می‌روی اتاق‌خواب، مرتب کردن تخت دونفره: تنها، یک نفره! چرا؟ 
روی تخت، حرکات کششی خوابیده و حلقه پاکسازی چاکراها و ردگیری جریان پاکسازی که لذت دارد.
حالا ۵ دقیقه‌هایت را شروع می‌کنی: قرآن، رونویسی گلستان، رونویسی نستعلیق حافظ، شکرگزاری و ۱۵ دقیقه مکالمه تورکی.
بعد چند حرکت نشسته با دمبل.
حالا می‌روی سراغ سرنوشت شخصیت‌های رمانت. همانهایی که از هیچی خبر ندارند و فقط هستند چون تو خواسته‌ای.
خدا هم اینطوری خدایی می‌کند؟ بله همینطوری دقیقن.
همسایه دیوار به دیوار مهمان نهار دارد. مهمانهایش می‌روند می‌آید عذرخواهی کند بابت سر و صدا! زندگی روزمره تو از مهمانی آنها شلوغ‌تر و مزاحم‌تر است در عالم همسایگی. شرمنده می‌شوی.
برای شنبه دعوتش می‌کنی همراه مادر و خواهرش. تولدت است و خورده به شب تولد حضرت رسول. دیشب با س هم‌فکری کردی مولودی بگیری.
به مهمانها گفته‌ای. به دوستت هم گفته‌ای خوانندگی کند. برنامه‌ریزی کرده‌ای: آش، کیک، میوه، شربت‌، شکلات، چای، سبزی خوردن، نان.
خیلی هم عالی وقتی هم تنبلی، هم درونگرا ولی نمی‌دانی چه کرمی به کجایت افتاده که مهمانی می‌گیری. 
هرجا افتاده خوب افتاده چون تو این تقارن تاریخی را دوست داری.
نهار، ظرفها، چرت نیم روز که نمی‌شد نباشد.
پسرکت را ادب می‌کنی. وادارش می‌کنی بنویسد چرا و راه چاره چیست؟
می‌نویسد: فردا با خواهر قهرم و باهاش بازی نمی‌کنم. ۲_۳خط پایین‌تر می‌نویسد من دوست دارم با خواهر بازی کنم.
عزیزکم این قاعده زندگی‌ست: می‌خواهی و نمی‌خواهی. دوست داری و می‌گریزی.
شام سرهم بندی.
بازنویسی رمان بر اساس یک انتقاد کوچک که روا بود.
چت می‌کنی. نماز می‌خوانی. لایک می‌کنی. کامنت می‌گذاری. کامنت جواب می‌دهی. وبینار جامانده را می‌نیوشی. یک جلسه کتاب نقد را مرور می‌کنی. 
به امروزت از ۱۰ می‌دهی ۱۰ و خودت را نوازش می‌کنی که مادر است و همسر است و اجتماعی است و خودش را هنوز گم نکرده. و می‌بخشی‌ش اگر جان ندارد این متن را ویرایش کند و هرس کند در ساعت ۱:۲۰  بامداد روز دوشنبه

۱۳۹۷/۹/۲۹

چند روزیست مشغول خواندن کتاب سنگ صبور* هستم. چرا بین این همه کتاب، سنگ صبور؟ از بس خاله اعظم می‌گوید من سنگ صبورت هستم تا چشمم به این کتاب خورد برداشتمش که ببینم این اعظمِ سنگِ صبور قرار است برای من چه کار کند.
یکی دو روز پیش که خاله موهایم را شانه می‌کشید و می‌بافت و قربان صدقه‌ام می‌رفت، گفت: «به خدا مریم جانم عین سگ پشیمونم تو رو اسیر دست اینا کردم. چه می‌دونستم این طوری می‌شه. از بس خانم زمانی گفت سینا زن بگیره درست می‌شه. وامیسته بالا سر زن و بچه‌ش. آخه بگو اعظم تو فضولی؟ به تو چه دختر معرفی کنی زن؟ دختر دسته گلُ حروم کردم. تو رو خدا آه نکشی خاله روزگارم از اینی که هست سیاه‌تر شه. بس که من شما ۵ تا دختر رو دوس دارم به خدا. کاش سعید خودم آدم بود یکی‌تون عروس خودم می‌شد حسرت از دلم می‌رفت خاله...»
خانم زمانی ممنوع کرده به خدمه خانه بگویم خاله! از این به بعد باید به خاله اعظم و خاله ساره فقط اسمشان را بگویم. زبانم نمی‌چرخد ولی سعی می‌کنم یادم بماند. با اکراه گفت: «به منم بگو مامان.» ولی من تا حالا صدایش نکرده‌ام. کاری باهاش ندارم. در ذهنم عامل همه مصیبتهایم را این خانم می‌دانم. شاید هم اشتباه می‌کنم.
یکی دو بار پیش آمده خواسته‌ام حواسش را به من بدهد گفته‌ام: «ببخشید». آره فعلن اسمش برای من ببخشید است!
سینا هر شب دیر می‌آید انقدر دیر که معمولن من خوابم؛ حتی اگر بیدار باشم هم خودم را بخواب می‌زنم. شکر خدا برایش مهم نیست احتمالن همانقدر که برای من مهم نیست؛ راستش خیلی هم خوشحالم که من را نمی‌بیند و کاری با من ندارد.
امروز فکر می‌کردم کاش وقتی می‌گذاشت با هم، فقط من و سینا، در باغ می‌نشستیم و برای هم می‌گفتیم که مثلن از صبح تا حالا چه کار کرده‌ایم بعد چیزی می‌خوردیم و درباره آینده صحبت می‌کردیم ولی من با مردی که ۲۰ سال ازش کوچکترم چه حرفی دارم بزنم؟!
دیشب خانم زمانی گفت برنامه‌ریزی شده ۵ دی من و سینا و کوهیار برویم دبی چون الان برای ترکیه مناسب نیست. حالا هر چی. من هم گفتم باید قبل از سفر مامانم را ببینم. کسی چیزی نگفت.
قرار شد پرستار کوهیار تا آخر ماه بیاید و بعد از برگشتنمان برای بچه مربی زبان انگلیسی بیاورند. راستش خیلی خوشحال شدم و فکر کردم من هم کنارش می‌نشینم و یاد می‌گیرم.

*نوشته صادق چوبک

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

کارم شده وابینی خودم، انگار به بازپدیدِ "من" متعهدم. 

ذهن آفرینشکارم مدام در  پی پدید آوردن  چیزی  از دل چیزی دیگر است و آرام ندارد؛ گویا حالا  من، خودم، شده‌ام سوژه‌اش و دست بردار نیست.

گاهی چنان بی‌خودانه و پرخاش‌جو با خودم طرفم می‌کند که گویی دنبال مجرمی در خودم هستم! 

دل‌شیفتگی‌هایم را حلاجی می‌کنم، می‌‌کاوم، می‌تراشم و می‌اندازمشان دور، خیلی دور ، آنقدر که دستم بهشان نرسد و حتی سایه‌رنگی ازشان باقی نماند.

این روزها خودم را پالوده‌تر می‌خواهم.

الان فهمیدم

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

تولد امسالم، شب تولد حضرت رسول و امام صادقه.

بیش از اونی که باورت شه خوشحالم.

حضرت رسول که اولین کراش زندگیمه امام صادق هم برام آدم خاصیه و هرجا بنا باشه مذهبم رو اعلام کنم میگم شیعه جعفری هستم.

دوس دارم یه کار خاصی کنم امسال تولدم.

ایده بدید.

 

جنگ نباشه آزادی نیست!!!

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

قبلن گفته بودم مدل تلویزیون دیدنم رو براتون: ریموت میگیرم دستم میرم از ۱ تا هرجا حال داشته باشم و بعد هم خاموش. تو بگو روزی نیم ساعت فوقش.

حالا این وسط چی بشه که سر کانال ۲۰۱ مثلن دو دقه مکث کنم.

امروز یه چی دیدم می‌گفت:

دنیای بی جنگ رو تصور کن، همه در آشتی، همه راضی، همه آرام.

ضمن این صحبت‌ها تصاویر قشنگ و دلنشینی هم نشون می‌داد پر از عشق و آرامش و لذت. بعد گفت: 

اما اشکالی هم در این دنیا هست، آزادی وجود نداره چون مخالفتی وجود نداره. آدمها تسلیم موقعیت هستند و پیشرفتی صورت نمی‌گیره.

وقتی اینارو می‌گفت هم یه سری آدم سرخورده‌ی گریون رو نشون میداد که سر به گریبون بودن و مستاصل. انگار مجبور و بی اختیار زندگی می‌کردند.

دیدم چقد راست میگه

جنگ بده.  دعوا بده. قهر بده. نه شنیدن بده، ولی خیلی لازمه برای بهتر شدن برای رشد برای حرکت در مسیر کمال.

بعد گفتم خدایا برای همه تفاوت‌ها شکر. برای همه بن‌بستها، همه نشدنها. 

اصلن تو هرکاری کنی شکر. تو هرچی بخای شکر.

حالا غر هم میزنما ولی تو به دل نگیر، آدمم دیگه. خودت که‌ در جریانی گاهی نمیتونم. کم میارم و محتاج نوازشت میشم، محتاااااااج.

 

اسم احساست را بگو

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

 

دیروز پسرکم بد شکست خورد.

به چیزی امید بسته بود که می‌دانستم به ثمر نمی‌نشیند. دو روز بود از شوقش نمی‌خوابید. برخلاف همیشه سعی کردم کمکش نکنم! فقط ابزار و مقدمات کار را برایش فراهم کردم و به حال خودش گذاشتمش که خطا کند. پا روی قلبم گذاشتم منِ مادر.

همان شد که فکر می‌کردم. گریه کرد، وسایل کارش را پرت و پلا کرد، قهرکرد و آرام شد اما طبق عادتی که از من ارث برده نشسته بود و پوست لبش را می‌کَند.

کنارش نشستم، بی‌حرف با بغل با نوازش. خشک بود. نمی‌خواست در آغوشم جا شود. به تنهاییش احترام گذاشتم. موهایش را و دستهای خیلی کوچکش را نوازش کردم. سرش را به بازویم تکیه داد. نرم شد.

گفتم چه احساسی داری؟

جواب نداد.

گفتم اگر بفهمی چه احساسی داری اگر بتوانی اسم احساست را بگویی بعد می‌فهمی حس خوبی هست یا نه و اگر دوستش نداشته باشی، می‌توانی تغییرش دهی.

جواب نداد.

برایش آب آوردم. مثل گلی که پژمرده و اکر به موقع کمی آبش دهی حالش جا می‌آید.

دوباره نشستم پیشش. دستم را گذاشتم روی قلبش، گفتم الان قبلت را قوی می‌کنم که بتوانی بهتر فکر کنی. دستهای خیلی کوچکش را گذاشت روی دستم و گفت «اسم احساسم شکست‌ه».

گفتم بار اولی که هر کاری را انجام می‌دهی حتمن شکست می‌خوری.

+ پس من دیگه کاری نمی‌کنم.

- خوب یعنی زندگی نمی‌کنی؟ کسی که زنده‌س، زندگی می‌کنه و حتمن اشتباه می‌‌کنه و شکست می‌خوره، چندین بار شکست می‌خوره. اصلن آدم فقط یک بار پیروز میشه ولی ممکنه تا 10 بار هم شکست بخوره.

کله فرفریش که به من رفته پر از فکر شد. از کنارم بلند شد و رفت سراغ خرابکاری بعدیش و به نظرم آمد بزرگتر شده.

 

 

۱۳۹۷/۹/۲۵

امشب اینجا هستم در طبقه سوم. از این بالا حیاط قشنگتر است به خصوص امشب که ماه کامل را می‌توانم از همین جا که دراز کشیده‌ام ببینم. 

ساعت ۱۱ و نیم است. سینا هنوز نیامده ولی مادرش گفت برمی‌گردد.

صبح مادر شوهر صدایم کرد و دستور داد سینا را برای صبحانه بیدار کنم. در که زدم گفت: «بیا تو.» گمانم مادرش باهاش هماهنگ کرده بود.

نیم خیز روی تخت و به دستش تکیه کرده بود. دو سه ضربه زد به بالش خالی کنارش و گفت: «بیا اینجا حالا برای صبحانه وقت هست.» پاهام قفل شده بود. لبخند بی‌مزه‌ای به لبم آمد و نشستم لب تخت. 

انگار حالش خوب بود و رفتار سرد من بهش اثر نکرد. گفت: «از خودت بگو.»

حرفی نداشتم. نمی‌توانستم باهاش ارتباطی برقرار کنم. کلی با خودم کلنجار رفتم و گفتم:« شما نبودید نمی‌دونستم باید چه کار کنم.»

گفت: «من خیلی وقتا نیستم. سفر هستم یا دورهمیای مردونه با دوستام، روزای کاری هم زود میرم و دیر برمی‌گردم. بیشتر درگیر کار هستم و زمان زیادی برای خانواده ندارم. اگر بخوای اینجا بمونی باید برای خودت یه سرگرمی پیدا کنی. درستو بخون. با کوهیار بازی کن. منم هر وقت بودم که هستم.»

اگر بخوای اینجا بمونی در سرم زنگ می‌زد و هی تکرار می‌شد.

خودم رو هلاک کردم تا توانستم بپرسم: «ترکیه نمی‌ریم؟ گفته بودین به جای عروسی می‌ریم ترکیه.» و چقدر بدم آمد که این حرف مسخره را زدم انگار عقده خارج رفتن دارم.

خندید و گفت: «هفته دیگه می‌برمت. دوست داری بری سفر؟» 

- دوست دارم کنار شما باشم.

+ من وقت بچه بازی ندارم.

همین قدر هم‌صحبتی کافی بود که بفهمم چه سرنوشتی در این خانه دارم. بفهمم باید از خودم مراقبت کنم. باید مراقب باشم دیوانه نشوم. باید درس بخوانم. باید برای نجات خودم کاری کنم. راه برگشت که ندارم. باید همین‌جا برای خودم زندگی بسازم. 

قبل رفتن، سینا یک کارت بانکی بهم داد و گفت: «۱۰ تومن داره، اسمس برام میاد. چیزی خواستی بخری با مادرم برو.»

مامان دوباره تماس گرفت. گفتم نگران چیزی نباش.

آبجی ستاره گفت درسهایم را از اینترنت پیگری کنم و یاد بگیرم، به ذهن درگیر خودم نرسیده بود.

کل روز در کتابخانه بودم. 

خاله اعظم مراقبم است و سعی می‌کند به آینده امیدوارم کند، بعد نهار موهامو نوازش کرد و گفت: «خاله قربون اون چشمای قشنگت برم، من سنگ صبورتم هر غصه‌ای داشتی به خودم بگو. نکنه دوباه تب کنی بیوفتی رو دستم.»

پرستار کوهیار از من خوشش نمی‌آید و نمی‌گذارد به بچه نزدیک شوم اما خودش انگار دوستم دارد. غروب که رفت به کوهیار گفتم می‌خواهی اتاقت را به من نشان دهی؟ با خجالت دستم را گرفت و رفتیم بالا. خاله ساره برایمان خوراکی آورد. 

گاهی محبتهای خاله ساره و خاله اعظم باعث می‌شود فکر کنم من هم مثل کوهیار بچه این خانه هستم، بچه‌ای که خانم زمانی برای اینکه ثواب کند سرپرستی‌اش را پذیرفته است.

و دقیقن در همین لحظه‌ی 00:00 جلوی لبنیاتی بی‌بی، بستنی قیفی هویج_وانیلی را می‌خورد که گفته بود لطفن برای من 2 تا نان داشته باشد چون بستنی در دنیای او تَله‌ی نان بود. 

او باردار هم که بود، مدام نان ویار می‌کرد، به حدی که تنظیمات قند خونش، غمصور شده بود و مدتی به شدت تحت کنترل بود اما چون بدن ضد ضربه‌ای دارد بعد از زایمان هیچ اثری از بیماری قند در وجودش باقی نماند.

اشتباه نشود، وی شکمو نبود اما با نان عوالمی داشت. همسرش سربه‌سرش می‌گذاشت و می‌گفت الحق و الانصاف که زنجانی هستی. می‌گفت همه نانواها تورک زنجان هستند تو هم نانوای درون فعالی داری ولی خودش چنین باوری نداشت زیرا او به عدد انگشتان یک دست هم نانوایی نرفته بود و مستنداتش برای صدور چنین حکمی کافی نبود.

ساعت 00:28 بود که در پارکینگ خانه در حدود 5 متر زیر زمین پارکیدند و او به مرگ فکرید و به قبر و به فشار قبر و به سنگ قبر و گفت روی سنگ قبرم می‌نویسند مادری دلسوز. این هنر است؟ مادر باید دلسوز باشد دیگر، نباشد چه کند؟

تا دوطفلانش را جا کند، ساعت شده بود 1:14 و چه شبی بود: سلیس و یک‌دست و باز. 

17 رکعت نماز قضای دیروز را به کمر زد و چشمش افتاد به همسرجانش که جزازکل می‌خواند. رفت خودش را گوله کرد در آغوش افقی او و گفت: «برای منم بخوون.» 

همسر را که خواب برد، ساعت شده بود 2:57 ساعت 3:57 اذان صبح بود و چرا بخوابد؟ 

دعای کمیل را با قیف از گوشش ریخت توی مغزش و هم‌زمان لاکش را پاک کرد. دفتر_دستک‌ش  را آورد، نشست به نوشتن، به خواندن، به لایک کردن، به برنامه‌ریزی، به فکریدن. 

و آنگاه روز دیگری از روزهای مریم را نوشت. گاهی هم جای مریم زندگی می‌کند. 

سپس نماز خواند و در ساعت 5 صبح در حلقه پاکسازی چاکراها، تسلیم خواب شد.

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

دارم قابلیت‌های عجیبی را در خودم می‌پرورم یکیش تشخیص نمک از شکر بر اساس بوهایشان. در دنیای تو هم بوی نمک با شکر فرق دارد؟ 

کم ویژگی نیست برای کسی که می‌خواهد به کاری مشغول باشد که یادش نیاید چه و چه و چه.

تفاوت شکر و نمک مثل تفاوت اشک‌های شعف و غم. به نگاه نیست. باید چشید ولی بعضی‌ها از عطرش می‌فهمند،

 ساده نیست.

باید یک چیزیت باشد که بفهمی.

 

 

 

 

تقریبن هرکی منو می‌شناسه، می‌دونه گرفتار مسواک‌زدن و تمیز بودن دندون هستم. شاید به همین دلیله که دخی میخواد دندون پزشک شه. میخاد مامی خوشحال شه. قربونش برم من.

از دیسیپلینهای مسواکی من اینه که  ما اول هر فصل مسواک‌ها رو نو می‌کنیم.

دیشب یعنی ۲۸ مرداد و پس از گذشت ۵۹ زور از نو شدن مَساویک، همسرم پرسید مسواک من چه رنگیه!

و ما سه نفر با شگفتی و وحشت آمیخته به چندش به هم خیره شدیم. از اون نگاه‌های سریال‌های هندی با پس زمینه  موزیک Dark ambient

چی عاشقانه‌ش کرد؟ 

اینکه 

وقتی بچه‌ها گفتن بابا جدی می‌پرسی یا شوخیه و همسرجان گفت نه میدونم  سبزه واسه منه و دخی به حسابش رسید و بعد گفت نه‌نه شوخی کردم قرمزه‌س و کاکل‌زری از خجالتش درومد،

همسر قشنگم خیلی عاشقانه گفت چی خیال کردید؟! من اصلن با شماها کاری ندارم با اون مسواک‌های بد رنگتون.

فقط مسواک عشقم، من و نسیمم ازین حرفا با هم نداریم.

عاشقانه تفی قشنگی بود. ذوق_مرگم کرد. منی رو که مشکل جدی با قاشق و لیوان دهنی دارم، حتی اگه برای بچه‌هام باشه.

و ایمان آوردم که حق شیر ....

این ضرب‌المثل خیلی درسته به شرطی که با پارتنرت ندار باشی، نه به حرف که به دل.

برات آرزوش میکنم دوستی که تا اینجای نوشته منو خوندی😘

شب هول

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی‌شود که می‌شود نترسید. همان‌طور که باورمان نمی‌شود که می‌شود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است. 

لاک‌پشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد. و ترس لاک ماست. پوسته‌ای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدم‌های بیرون جدایمان می‌کند. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت ناآشنایی سرمان را می‌دزدیم و در درون پوسته‌ی ترس پنهان می‌شویم. نفوذ ناپذیر و جامد.

در درون این قشر ضخیم است که کابوس‌هایمان عذابمان می‌دهد. در درون این قشر ضخیم است که بیداریم، می‌بینیم، می‌شنویم، و همه گمان می‌کنند که سنگیم، نمی‌بینیم، نمی‌شنویم، خوابیم. و یا، اگر خیلی هوشیارمان بپندارند، فکر می‌کنند پذیرفته‌ایم. خدایمان هم همین‌جاست. زیر لاک ماست. بند نافی است که مارا به دنیای بیرونی پیوند می‌دهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنج‌هایمان را بشنود؟ باور نمی‌کنیم که حیات همین است. همین که برما گذشته است. بر ما که قهرمان نیستیم. لاک‌پشت هم نیستیم.

 

هرمز شهدادی

خوبی، نور است

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

خوبی مُسری‌ست مثل خاندن یک متن یا شعر خوب که سمت نوشتن سُرت می‌دهد، بعد این خوبی، ضرب می‌شود در خوبی‌هایی که از قبل داشته‌ای

گاهی خوبی به اعشار کوچکتر از یک می‌خورد، کمتر می‌شود. کم می‌شود؟ خوبی کم میشود؟ 

گذشته را مرور می‌کنم. روزهایی که خوبی دیده‌ام و خوبی کرده‌ام؛ جواب خوبی را با خوبی داده‌ام که هیچ، به شخص ثالثی هم خوبی کرده‌ام. شده مصداق تو نیکی می‌کن و در  دجله انداز

گاهی هم آدم مفتِ خود دان می‌شود. می‌گوید حقم بود.

به حال آدم بستگی دارد. به درک آدم هم بستگی دارد. وقتهایی هم هست که آدم به انتخاب‌ خودش، گربه کور می‌شود

خوب را فهمیدن نیاز دارد به اینکه در درونت درکی از خوبی داشته باشی. کسی که تجربه چشایی ندارد، چه می‌داند خوشمزه چیست؟

وقتی طیف خوب تا نقطه بد ادامه دارد‌ و خوبی یک مفهوم نسبی است باید درکی از آن در درونت باشد تا بفهمی این خوب است یا این. 

این کمتر خوب است و آن بیشتر خوب. 

آیا خوبی نسبی است؟ آیا وجدان آدمها می‌داند خوب، بد نیست و بد، خوب نیست؟ خوب و بد، مطلق است یا نسبی است؟

نمی‌دانم.

ولی شک ندارم خوبی، مُسری است حتی برای کسی که درکی از خوبی ندارد، چون ظاهرش این شکلی است و تو فکر می‌کنی خوبی را درک نمی‌کند. او را درست نشناخته‌‍ای و نمی‌دانی آنقدر در بدی غرق شده که یک قطره خوبی به هیچ جایش نمی‌رسد. 

آلوده بدی است و چند قطره خوبی پاکش نمی‌کند اما می‌فهمد این چیز دیگری بود غیر از آن چیزی که همیشه باهاش درگیر بوده؛ بعد یک روزی، یک جایی که با وجدانش با خودِ بکر و تنظیمات کارخانه‌ایش تنها شد آن خوبی را یاد می‌کند و اشک می‌ریزد؛ اشکی که می‌تواند پاک کند.

خوبی از بین نمی‌رود مثل نور، راهش راپیدا می‌کند و تا همیشه جاری می‌ماند. خوبی سرایت می‌کند و در خوبی‌هایی که از قبل داشته‌ایم ضرب می‌شود. کاش به اعشار نخورد 

 

 

قضاوتم نکن

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

ما آدمها شبیه جهانیم: بخشهای کمی از ما شناخته و عیان، بخشهای بی‌شماری ناشناخته و نهان؛ 

آنقدر نهان که خودمان هم ازش بی‌خبریم و اگر وقتی، جایی، به دلیلی، گوشه‌ای از آن ناشناختگی‌ِ نهان، سربرآورد و خودنمایی کند، متعجب می‌شویم که این چه بود و از کجا پیدا شد؟! 

پاسخ: از خودم. از خودت.

گاهی هم می‌دانیم چه درون پرهرج‌ومرج و آشفته‌ای داریم و پشت نقابی از آراستگی و دانستگی پنهانش می‌کنیم و امان از وقتی که نقاب برافتد. 

چطور ناشناخته‌های وجودم را کشف کنم؟ کدام آیینه مرا آن‌طور که هستم باز می‌تاباند؟ 

تو.

من، در آیینه‌ی وجود تو، خودم را می‌بینم، تو در آیینه‌ی وجود من، خودت را. 

ایراد تو، در من است.

درد من، درد توست.

درمان تو، درمان‌ من.

تن واحده‌ایم.

من: دندانی که درد می‌کند.

می‌کَنی می‌اندازی دور؟

خوب.

من: دستت.

دستت اگر درد بگیرد؟

میکَنی...؟

نه.

دردم را ببین.

درمانم کن که درمان شوی.

آرامم کن که آرام شوی.

با من راه بیا.

کنارم باش.

تنها نرو.

ما پاره تن همیم‌.

ما تن واحده‌ایم.