آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

جنگ نباشه آزادی نیست!!!

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

قبلن گفته بودم مدل تلویزیون دیدنم رو براتون: ریموت میگیرم دستم میرم از ۱ تا هرجا حال داشته باشم و بعد هم خاموش. تو بگو روزی نیم ساعت فوقش.

حالا این وسط چی بشه که سر کانال ۲۰۱ مثلن دو دقه مکث کنم.

امروز یه چی دیدم می‌گفت:

دنیای بی جنگ رو تصور کن، همه در آشتی، همه راضی، همه آرام.

ضمن این صحبت‌ها تصاویر قشنگ و دلنشینی هم نشون می‌داد پر از عشق و آرامش و لذت. بعد گفت: 

اما اشکالی هم در این دنیا هست، آزادی وجود نداره چون مخالفتی وجود نداره. آدمها تسلیم موقعیت هستند و پیشرفتی صورت نمی‌گیره.

وقتی اینارو می‌گفت هم یه سری آدم سرخورده‌ی گریون رو نشون میداد که سر به گریبون بودن و مستاصل. انگار مجبور و بی اختیار زندگی می‌کردند.

دیدم چقد راست میگه

جنگ بده.  دعوا بده. قهر بده. نه شنیدن بده، ولی خیلی لازمه برای بهتر شدن برای رشد برای حرکت در مسیر کمال.

بعد گفتم خدایا برای همه تفاوت‌ها شکر. برای همه بن‌بستها، همه نشدنها. 

اصلن تو هرکاری کنی شکر. تو هرچی بخای شکر.

حالا غر هم میزنما ولی تو به دل نگیر، آدمم دیگه. خودت که‌ در جریانی گاهی نمیتونم. کم میارم و محتاج نوازشت میشم، محتاااااااج.

 

اسم احساست را بگو

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

 

دیروز پسرکم بد شکست خورد.

به چیزی امید بسته بود که می‌دانستم به ثمر نمی‌نشیند. دو روز بود از شوقش نمی‌خوابید. برخلاف همیشه سعی کردم کمکش نکنم! فقط ابزار و مقدمات کار را برایش فراهم کردم و به حال خودش گذاشتمش که خطا کند. پا روی قلبم گذاشتم منِ مادر.

همان شد که فکر می‌کردم. گریه کرد، وسایل کارش را پرت و پلا کرد، قهرکرد و آرام شد اما طبق عادتی که از من ارث برده نشسته بود و پوست لبش را می‌کَند.

کنارش نشستم، بی‌حرف با بغل با نوازش. خشک بود. نمی‌خواست در آغوشم جا شود. به تنهاییش احترام گذاشتم. موهایش را و دستهای خیلی کوچکش را نوازش کردم. سرش را به بازویم تکیه داد. نرم شد.

گفتم چه احساسی داری؟

جواب نداد.

گفتم اگر بفهمی چه احساسی داری اگر بتوانی اسم احساست را بگویی بعد می‌فهمی حس خوبی هست یا نه و اگر دوستش نداشته باشی، می‌توانی تغییرش دهی.

جواب نداد.

برایش آب آوردم. مثل گلی که پژمرده و اکر به موقع کمی آبش دهی حالش جا می‌آید.

دوباره نشستم پیشش. دستم را گذاشتم روی قلبش، گفتم الان قبلت را قوی می‌کنم که بتوانی بهتر فکر کنی. دستهای خیلی کوچکش را گذاشت روی دستم و گفت «اسم احساسم شکست‌ه».

گفتم بار اولی که هر کاری را انجام می‌دهی حتمن شکست می‌خوری.

+ پس من دیگه کاری نمی‌کنم.

- خوب یعنی زندگی نمی‌کنی؟ کسی که زنده‌س، زندگی می‌کنه و حتمن اشتباه می‌‌کنه و شکست می‌خوره، چندین بار شکست می‌خوره. اصلن آدم فقط یک بار پیروز میشه ولی ممکنه تا 10 بار هم شکست بخوره.

کله فرفریش که به من رفته پر از فکر شد. از کنارم بلند شد و رفت سراغ خرابکاری بعدیش و به نظرم آمد بزرگتر شده.

 

 

۱۳۹۷/۹/۲۵

امشب اینجا هستم در طبقه سوم. از این بالا حیاط قشنگتر است به خصوص امشب که ماه کامل را می‌توانم از همین جا که دراز کشیده‌ام ببینم. 

ساعت ۱۱ و نیم است. سینا هنوز نیامده ولی مادرش گفت برمی‌گردد.

صبح مادر شوهر صدایم کرد و دستور داد سینا را برای صبحانه بیدار کنم. در که زدم گفت: «بیا تو.» گمانم مادرش باهاش هماهنگ کرده بود.

نیم خیز روی تخت و به دستش تکیه کرده بود. دو سه ضربه زد به بالش خالی کنارش و گفت: «بیا اینجا حالا برای صبحانه وقت هست.» پاهام قفل شده بود. لبخند بی‌مزه‌ای به لبم آمد و نشستم لب تخت. 

انگار حالش خوب بود و رفتار سرد من بهش اثر نکرد. گفت: «از خودت بگو.»

حرفی نداشتم. نمی‌توانستم باهاش ارتباطی برقرار کنم. کلی با خودم کلنجار رفتم و گفتم:« شما نبودید نمی‌دونستم باید چه کار کنم.»

گفت: «من خیلی وقتا نیستم. سفر هستم یا دورهمیای مردونه با دوستام، روزای کاری هم زود میرم و دیر برمی‌گردم. بیشتر درگیر کار هستم و زمان زیادی برای خانواده ندارم. اگر بخوای اینجا بمونی باید برای خودت یه سرگرمی پیدا کنی. درستو بخون. با کوهیار بازی کن. منم هر وقت بودم که هستم.»

اگر بخوای اینجا بمونی در سرم زنگ می‌زد و هی تکرار می‌شد.

خودم رو هلاک کردم تا توانستم بپرسم: «ترکیه نمی‌ریم؟ گفته بودین به جای عروسی می‌ریم ترکیه.» و چقدر بدم آمد که این حرف مسخره را زدم انگار عقده خارج رفتن دارم.

خندید و گفت: «هفته دیگه می‌برمت. دوست داری بری سفر؟» 

- دوست دارم کنار شما باشم.

+ من وقت بچه بازی ندارم.

همین قدر هم‌صحبتی کافی بود که بفهمم چه سرنوشتی در این خانه دارم. بفهمم باید از خودم مراقبت کنم. باید مراقب باشم دیوانه نشوم. باید درس بخوانم. باید برای نجات خودم کاری کنم. راه برگشت که ندارم. باید همین‌جا برای خودم زندگی بسازم. 

قبل رفتن، سینا یک کارت بانکی بهم داد و گفت: «۱۰ تومن داره، اسمس برام میاد. چیزی خواستی بخری با مادرم برو.»

مامان دوباره تماس گرفت. گفتم نگران چیزی نباش.

آبجی ستاره گفت درسهایم را از اینترنت پیگری کنم و یاد بگیرم، به ذهن درگیر خودم نرسیده بود.

کل روز در کتابخانه بودم. 

خاله اعظم مراقبم است و سعی می‌کند به آینده امیدوارم کند، بعد نهار موهامو نوازش کرد و گفت: «خاله قربون اون چشمای قشنگت برم، من سنگ صبورتم هر غصه‌ای داشتی به خودم بگو. نکنه دوباه تب کنی بیوفتی رو دستم.»

پرستار کوهیار از من خوشش نمی‌آید و نمی‌گذارد به بچه نزدیک شوم اما خودش انگار دوستم دارد. غروب که رفت به کوهیار گفتم می‌خواهی اتاقت را به من نشان دهی؟ با خجالت دستم را گرفت و رفتیم بالا. خاله ساره برایمان خوراکی آورد. 

گاهی محبتهای خاله ساره و خاله اعظم باعث می‌شود فکر کنم من هم مثل کوهیار بچه این خانه هستم، بچه‌ای که خانم زمانی برای اینکه ثواب کند سرپرستی‌اش را پذیرفته است.

و دقیقن در همین لحظه‌ی 00:00 جلوی لبنیاتی بی‌بی، بستنی قیفی هویج_وانیلی را می‌خورد که گفته بود لطفن برای من 2 تا نان داشته باشد چون بستنی در دنیای او تَله‌ی نان بود. 

او باردار هم که بود، مدام نان ویار می‌کرد، به حدی که تنظیمات قند خونش، غمصور شده بود و مدتی به شدت تحت کنترل بود اما چون بدن ضد ضربه‌ای دارد بعد از زایمان هیچ اثری از بیماری قند در وجودش باقی نماند.

اشتباه نشود، وی شکمو نبود اما با نان عوالمی داشت. همسرش سربه‌سرش می‌گذاشت و می‌گفت الحق و الانصاف که زنجانی هستی. می‌گفت همه نانواها تورک زنجان هستند تو هم نانوای درون فعالی داری ولی خودش چنین باوری نداشت زیرا او به عدد انگشتان یک دست هم نانوایی نرفته بود و مستنداتش برای صدور چنین حکمی کافی نبود.

ساعت 00:28 بود که در پارکینگ خانه در حدود 5 متر زیر زمین پارکیدند و او به مرگ فکرید و به قبر و به فشار قبر و به سنگ قبر و گفت روی سنگ قبرم می‌نویسند مادری دلسوز. این هنر است؟ مادر باید دلسوز باشد دیگر، نباشد چه کند؟

تا دوطفلانش را جا کند، ساعت شده بود 1:14 و چه شبی بود: سلیس و یک‌دست و باز. 

17 رکعت نماز قضای دیروز را به کمر زد و چشمش افتاد به همسرجانش که جزازکل می‌خواند. رفت خودش را گوله کرد در آغوش افقی او و گفت: «برای منم بخوون.» 

همسر را که خواب برد، ساعت شده بود 2:57 ساعت 3:57 اذان صبح بود و چرا بخوابد؟ 

دعای کمیل را با قیف از گوشش ریخت توی مغزش و هم‌زمان لاکش را پاک کرد. دفتر_دستک‌ش  را آورد، نشست به نوشتن، به خواندن، به لایک کردن، به برنامه‌ریزی، به فکریدن. 

و آنگاه روز دیگری از روزهای مریم را نوشت. گاهی هم جای مریم زندگی می‌کند. 

سپس نماز خواند و در ساعت 5 صبح در حلقه پاکسازی چاکراها، تسلیم خواب شد.

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

دارم قابلیت‌های عجیبی را در خودم می‌پرورم یکیش تشخیص نمک از شکر بر اساس بوهایشان. در دنیای تو هم بوی نمک با شکر فرق دارد؟ 

کم ویژگی نیست برای کسی که می‌خواهد به کاری مشغول باشد که یادش نیاید چه و چه و چه.

تفاوت شکر و نمک مثل تفاوت اشک‌های شعف و غم. به نگاه نیست. باید چشید ولی بعضی‌ها از عطرش می‌فهمند،

 ساده نیست.

باید یک چیزیت باشد که بفهمی.

 

 

 

 

تقریبن هرکی منو می‌شناسه، می‌دونه گرفتار مسواک‌زدن و تمیز بودن دندون هستم. شاید به همین دلیله که دخی میخواد دندون پزشک شه. میخاد مامی خوشحال شه. قربونش برم من.

از دیسیپلینهای مسواکی من اینه که  ما اول هر فصل مسواک‌ها رو نو می‌کنیم.

دیشب یعنی ۲۸ مرداد و پس از گذشت ۵۹ زور از نو شدن مَساویک، همسرم پرسید مسواک من چه رنگیه!

و ما سه نفر با شگفتی و وحشت آمیخته به چندش به هم خیره شدیم. از اون نگاه‌های سریال‌های هندی با پس زمینه  موزیک Dark ambient

چی عاشقانه‌ش کرد؟ 

اینکه 

وقتی بچه‌ها گفتن بابا جدی می‌پرسی یا شوخیه و همسرجان گفت نه میدونم  سبزه واسه منه و دخی به حسابش رسید و بعد گفت نه‌نه شوخی کردم قرمزه‌س و کاکل‌زری از خجالتش درومد،

همسر قشنگم خیلی عاشقانه گفت چی خیال کردید؟! من اصلن با شماها کاری ندارم با اون مسواک‌های بد رنگتون.

فقط مسواک عشقم، من و نسیمم ازین حرفا با هم نداریم.

عاشقانه تفی قشنگی بود. ذوق_مرگم کرد. منی رو که مشکل جدی با قاشق و لیوان دهنی دارم، حتی اگه برای بچه‌هام باشه.

و ایمان آوردم که حق شیر ....

این ضرب‌المثل خیلی درسته به شرطی که با پارتنرت ندار باشی، نه به حرف که به دل.

برات آرزوش میکنم دوستی که تا اینجای نوشته منو خوندی😘

شب هول

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی‌شود که می‌شود نترسید. همان‌طور که باورمان نمی‌شود که می‌شود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است. 

لاک‌پشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد. و ترس لاک ماست. پوسته‌ای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدم‌های بیرون جدایمان می‌کند. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت ناآشنایی سرمان را می‌دزدیم و در درون پوسته‌ی ترس پنهان می‌شویم. نفوذ ناپذیر و جامد.

در درون این قشر ضخیم است که کابوس‌هایمان عذابمان می‌دهد. در درون این قشر ضخیم است که بیداریم، می‌بینیم، می‌شنویم، و همه گمان می‌کنند که سنگیم، نمی‌بینیم، نمی‌شنویم، خوابیم. و یا، اگر خیلی هوشیارمان بپندارند، فکر می‌کنند پذیرفته‌ایم. خدایمان هم همین‌جاست. زیر لاک ماست. بند نافی است که مارا به دنیای بیرونی پیوند می‌دهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنج‌هایمان را بشنود؟ باور نمی‌کنیم که حیات همین است. همین که برما گذشته است. بر ما که قهرمان نیستیم. لاک‌پشت هم نیستیم.

 

هرمز شهدادی

خوبی، نور است

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

خوبی مُسری‌ست مثل خاندن یک متن یا شعر خوب که سمت نوشتن سُرت می‌دهد، بعد این خوبی، ضرب می‌شود در خوبی‌هایی که از قبل داشته‌ای

گاهی خوبی به اعشار کوچکتر از یک می‌خورد، کمتر می‌شود. کم می‌شود؟ خوبی کم میشود؟ 

گذشته را مرور می‌کنم. روزهایی که خوبی دیده‌ام و خوبی کرده‌ام؛ جواب خوبی را با خوبی داده‌ام که هیچ، به شخص ثالثی هم خوبی کرده‌ام. شده مصداق تو نیکی می‌کن و در  دجله انداز

گاهی هم آدم مفتِ خود دان می‌شود. می‌گوید حقم بود.

به حال آدم بستگی دارد. به درک آدم هم بستگی دارد. وقتهایی هم هست که آدم به انتخاب‌ خودش، گربه کور می‌شود

خوب را فهمیدن نیاز دارد به اینکه در درونت درکی از خوبی داشته باشی. کسی که تجربه چشایی ندارد، چه می‌داند خوشمزه چیست؟

وقتی طیف خوب تا نقطه بد ادامه دارد‌ و خوبی یک مفهوم نسبی است باید درکی از آن در درونت باشد تا بفهمی این خوب است یا این. 

این کمتر خوب است و آن بیشتر خوب. 

آیا خوبی نسبی است؟ آیا وجدان آدمها می‌داند خوب، بد نیست و بد، خوب نیست؟ خوب و بد، مطلق است یا نسبی است؟

نمی‌دانم.

ولی شک ندارم خوبی، مُسری است حتی برای کسی که درکی از خوبی ندارد، چون ظاهرش این شکلی است و تو فکر می‌کنی خوبی را درک نمی‌کند. او را درست نشناخته‌‍ای و نمی‌دانی آنقدر در بدی غرق شده که یک قطره خوبی به هیچ جایش نمی‌رسد. 

آلوده بدی است و چند قطره خوبی پاکش نمی‌کند اما می‌فهمد این چیز دیگری بود غیر از آن چیزی که همیشه باهاش درگیر بوده؛ بعد یک روزی، یک جایی که با وجدانش با خودِ بکر و تنظیمات کارخانه‌ایش تنها شد آن خوبی را یاد می‌کند و اشک می‌ریزد؛ اشکی که می‌تواند پاک کند.

خوبی از بین نمی‌رود مثل نور، راهش راپیدا می‌کند و تا همیشه جاری می‌ماند. خوبی سرایت می‌کند و در خوبی‌هایی که از قبل داشته‌ایم ضرب می‌شود. کاش به اعشار نخورد 

 

 

قضاوتم نکن

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

ما آدمها شبیه جهانیم: بخشهای کمی از ما شناخته و عیان، بخشهای بی‌شماری ناشناخته و نهان؛ 

آنقدر نهان که خودمان هم ازش بی‌خبریم و اگر وقتی، جایی، به دلیلی، گوشه‌ای از آن ناشناختگی‌ِ نهان، سربرآورد و خودنمایی کند، متعجب می‌شویم که این چه بود و از کجا پیدا شد؟! 

پاسخ: از خودم. از خودت.

گاهی هم می‌دانیم چه درون پرهرج‌ومرج و آشفته‌ای داریم و پشت نقابی از آراستگی و دانستگی پنهانش می‌کنیم و امان از وقتی که نقاب برافتد. 

چطور ناشناخته‌های وجودم را کشف کنم؟ کدام آیینه مرا آن‌طور که هستم باز می‌تاباند؟ 

تو.

من، در آیینه‌ی وجود تو، خودم را می‌بینم، تو در آیینه‌ی وجود من، خودت را. 

ایراد تو، در من است.

درد من، درد توست.

درمان تو، درمان‌ من.

تن واحده‌ایم.

من: دندانی که درد می‌کند.

می‌کَنی می‌اندازی دور؟

خوب.

من: دستت.

دستت اگر درد بگیرد؟

میکَنی...؟

نه.

دردم را ببین.

درمانم کن که درمان شوی.

آرامم کن که آرام شوی.

با من راه بیا.

کنارم باش.

تنها نرو.

ما پاره تن همیم‌.

ما تن واحده‌ایم.

 

برای چالش نقاشی

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

که واتوره و معصومه جان از بلاگفا آوردن.

یه وقتی اسکیس فیگور می‌زدم و کارم خیلی خوب بود. الانم بدک نیستم ولی ابزار دم دستم نبود. 

اردک ۱۴ معصومه جان منو یاد موش حمید انداخت که مال بچگیامونه.

از دفتر خاطرات زنی....

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

خدمت شما

 

 

باز تنها هستم. امشب هم در اتاقِ مهمانم. این بار شوهرم دستور داد در اتاق مهمان بمانم.

صبح، بعد از اینکه سینا جواب تماسم را نداد، تب کردم. 

می‌دانستم از غصه، تب می‌کنم و به همین دلیل سَرم را به دفتر و کتابهای مدرسه گرم کردم که فکرهای آزاردهنده بیمارم نکند اما حالم بدتر شد. مدرسه نرفتن برای من که شاگرد اول بودم و روزانه بیشتر از ۱۰ ساعت درس می‌خواندم اما حالا حتی مدرسه هم نمی‌روم، درد کمی نیست! کف اتاق دراز کشیدم، به سقف خیره شدم و وقتی به خودم آمدم که مادر سینا و خاله اعظم بالا سرم بودند.

دکتر آوردند. 

عصر بهتر شدم. خانم زمانی با لحن مهربان و لبخندی که خوشم نیامد پرسید: «دلت برای مدرسه تنگ شده، یا مامانت، یا شوهرت؟» نمی‌توانستم حرف بزنم. لب باز می‌کردم، بغضم می‌ترکید. دلم می‌خواست بگویم از همه چیز بیزارم. از مادرم، این خانه و آدمهاش، از بی‌پولی، از مجبور بودن. 

دلم می‌خواست بگویم تنهایم بگذارید، من بلدم زندگی کنم. می‌توانم هم درس بخوانم هم کار کنم و برای کسی زحمتی نداشته باشم، اما چیزی نگفتم.

پرستار کوهیار زود رفت و کوهیار مثل عروسکی بی‌جان نشست جلوی تلویزیون. بچه بیچاره ۹ سال از من کوچکتر است اما من آینده خودم را در صورتش می‌بینم: افسرده، ساکت، بی‌فردا.

خاله اعظم انگار وجدان‌درد گرفته باشد چپ و راست برای من میوه خرد می‌کرد و اصرار داشت بخورم. بشقاب را برداشتم رفتم کنار کوهیار نشستم. دستش را گرفتم و نوازش کردم. سخت قبولم کرد ولی از دستم میوه گرفت. خوشحال شدم.

شاید هم پاداش محبت کردنم به کوهیار بود که خانم زمانی گفت: «بیا کتابخونه رو نشونت بدم.» امتداد پله‌هایی که سمت سوییتهای بالا می‌رفت به زیرزمین بزرگی می‌رسید که یک طرفش تا سقف، قفسه‌های پر از کتاب بود و یک طرفش وسایل ورزشی و استخر و چیزهای دیگری که ندیده بودم.

مثل کتابخانه مدرسه، بالای قفسه ها برچسب زده‌اند: رمان، تاریخی، آرشیو روزنامه. مادر شوهرم گفت بعضی‌هاش خیلی قدیمی است برای جوانی‌های بابای سینا. 

پیش خودم فکر می‌کردم اگر بابای سینا بود شاید من الان اینجا نبودم. آدمی که بچه سرایدار خانه‌اش را کمک می‌کند درس بخواند و برای خودش کسی شود و این همه کتاب خریده و خوانده گمان نکنم یک دختر ۱۴ ساله بیچاره را برای ازدواج با پسرش که تعهدی به چیزی ندارد انتخاب کند. 

نمی‌دانم چه رازی است که همیشه آدمهای مرده بهتر از زنده‌ها هستند. در بین اعضای این خانه من پدر سینا را که نیست و هیچ وقت ندیده‌امش بیشتر از بقیه دوست دارم. کاش بود.

تا ۹ شب در کتابخانه بودم. تا وقتی که ساره خانم گفت: «خانم گفتن سریع حاضر شید آقا سینا نیم ساعت دیگه می‌رسه.» و من باز از بهشت به وسط جهنم پرتاب شدم.

بله. سینا آمد. خیلی عادی سلام و احوال‌پرسی کرد. رفت بالا. موقع شام آمد. سر میز نشست. بعد شام هم به من نگاه کرد و گفت: «سوییتم یه کم کار داره، تو پایین باش، از فردا بیا بالا.» همین. 

به کوهیار نگاه هم نکرد. من حواسم به کوهیار بود و دیدم از پدرش می‌ترسید که با صدای داد و فریاد سینا و مادرش به خودم آمدم.

دست خودم نبود. پریدم گوشهای کوهیار را گرفتم که نشنود پدرش می‌گوید: «مگه من زن می‌خواستم؟ اولی هم تو گرفتی که یه بچه افتاد وسط زندگیم.»

کاش کسی هم گوشهای مرا می‌گرفت. نمی‌خواستم چیزی بشنوم اما شنیدم مادر سینا گفت: «دختر خوبیه مادر، باهاش راه بیا، مراقب بچه‌س، خوشگل و خوش قد و بالاس، ثوابم داره از اون خونه_زندگی محقر نجاتش دادیم.» 

ته بدبختی و حقارت من در این خانه همین جاست یا بیشتر از این هم تحقیر خواهم شد؟

 

 

موتورم روشن شده 😉

خواهیم دید چه خواهد شد.

با منی در یمنی

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

بافتمش به همین قشنگی.

و حالا دنبال یک تندیس خوشگل بودای ۵۰ سانتی هستم که بیاد بشینه وسط این آویز خوش انرژی و مراقبه کنه.

می دونستی که تحقیق اساسی در خصوص الوهیت در دین بودایی انجام دادم: اونجایی که بودا میگه خدا کیلو چند؟ ول کنید این حرفا رو. بپردازید به خودتون. پیروانش هم میگن باشه چشم درست میگی. ولی بعد از مرگ بودا شروع می‌کنن به پرستش خود بودا. 

می دونی چی میگم؟ 

آدم دلش میخاد در پیشگاه بزرگی، بالا بلندی چیزی خودشو به خاک و خون بکشه‌. 

آدمه دیگه دلش عاشقی میخاد بندگی میخاد. اینطوری آفریده شده دیگه. 

حالا هی بگو نه. ما فررررررررق داریم. نداری عزیزم. عاشقی کن. بندگی کن و حالشو ببر.

دیشب ببین چه مایه‌ای گذاشتم که همسرجان رو راضی کردم با خستگی و له شدگی بعد از یک روز کاری دست به دریل بشه و این دلربا رو آویزون کنه.

حالا وقتی دیده میگه به خدا که خستگیم رفع شد هنرت رو دیدیم.

اعتماد کن عزیزم. جای بد نمی‌برمت که. من درست و غلط رو می‌دونم. اعتماد کن.

حالا فعلن یه سری خنزرپنزر با رنگ متناسب داشتم ریختم توش تا بودا پیدا شه.

جایی رو میشناسی تندیس خام پلی استر داشته باشه؟ خودم میخام رنگ‌ش کنم.

شما به این سینی‌ها از جنس روی چی میگید؟ ما می‌گیم سینی کافه قنبر. لیوانشم خریدم. لیوان و سینی برند کافه قنبر😉

 

 

۱۳۹۷/۹/۲۳

نفهمیدم کی خوابم برد ولی طبق عادت روزهای مدرسه ۶ صبح بیدار بودم. 

زیبایی حیاط خانه دلم را برد: طلوع نارنجی زیبایی که از لابلای نرده‌های در خانه، به باغ خزان‌زده تابیده بود؛ و این شاید اولین دلخوشی من در این خانه باشد.

کسی بیدار نبود. بی‌سروصدا رفتم حیاط. بزرگ است مثل یک باغ. درختهای خرمالو و نارنج، بار دارند. وسط حیاط یک گلخانه شیشه‌ای پر از گلدان ا‌ست. 

بی‌خیال همه چیز در حیاط می‌چرخیدم که ساره خانم کلید انداخت، درِ حیاط را باز کرد و با عطر نان تازه وارد شد، مثل خانه خودمان و سحرخیزی‌های مامان.

هم صحبتی اول صبح با آن خانم مهربان، بعد از شب مبهمی که گذرانده بودم کمی حالم را بهتر کرد. 

ساره خانم گفت: «باید صبر کنیم حوالی ۸ و نیم با بقیه صبحانه بخوریم ولی یه فنجون چای که می‌شه خورد.» 

بعد هم شروع کرد به گفتن از خودش و شوهرش ممدآقا که سالهاست در دو اتاق کنج باغ زندگی می‌کنند و پسرشان که به لطف آقای زمانی درس خوانده و برای خودش کسی شده ولی من دلم می‌خواست ازش درباره سینا بپرسم درباره اینکه قبلن هم اینطوری بی‌خبر از خانه رفته بوده یا نه و اینکه چطور مردی است، ولی نپرسیدم. 

بعد صبحانه خانم زمانی گفت: «به سینا زنگ بزن بگو نهار منتظریم.» با چنان ذوقی گوشی را برداشتم انگار حسرت داشتم با او تماس بگیرم و اجازه نداشتم و حالا مجوز صادر شده بود یا شاید از این خوشحال بودم که بالاخره می‌توانم از او و از سرنوشت خودم در این خانه خبری بگیرم، ولی جواب نداد، چند بار تماس گرفتم و جواب نداد. 

خیلی خجالت کشیدم که نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. 

مادر سینا برای اولین بار بغلم کرد و صورتم را بوسید.  دلش برایم سوخته بود. گفت: «با مادرت صحبت کردی؟» بعد هم گفت درباره نبودن سینا چیزی به خانواده‌ات نگو «امشب برمیگرده».

به مامان گفتم همه چیز خوب است. وقتی نه می‌تواند نه می‌خواهد کاری برایم انجام دهد، چه گفتنی؟

تتو

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

ندارم و نخواهم داشت اما هر روز صبح روی نقطه نبض دست چپم با خودکار می‌نویسم ۱۰۰ که یادم باشد تا شب ۱۰۰ بار فرصتِ زیستن را به دلایل ریز و درشت شکرگزار باشم.

شماها چطوری کار می‌کنید، به خودتون می‌رسید، خوب می‌خورید، خوب می‌خوابید، خونه‌هاتون مرتبه، چندجا وبلاگ و کانال و فلان و بهمان دارید، حلقه دوستیاتون به راهه، عاشق می‌شید، پای همه پستها کامنت می‌ذارید، جوابِ جواب کامنتتون هم می‌دید، لبخند هم دارید همیشه؟

چطوریه که خسته نمی‌شید؟ 

من بعد ۲ هفته امروز با ماشین کولر روشن از خونه رفتم بیرون حس می‌کنم باید سرم فول ویتامین ترزیق شه به تنم!

جدی که ماشالا بهتون اعم از خانم و آقا🧿